اشاره
نوشته زیر، مقاله «بار سنگین نوسازی»، نوشته میشل فوکو، فیلسوف مشهور فرانسوی و نظریهپرداز فرامدرنیسم، است؛ كه پس از دو سفر به ایران در گیرو دار وقوع انقلاب اسلامي، در كنار ديگر يادداشتهاي کتاب «ایرانیها چه رویايی در سر دارند؟» به نگارش درآمد. از دیدگاه فوکو دليل انقلاب اسلامی ایران، نميتواند انگیزههای مادی و اقتصادی باشد. او زماني به اين ديدگاه رسيد كه مستقیماً به سراغ مردم انقلابی در خیابانهاـ تظاهرات و اجتماعات ـ و خانههاي تهران، قم و... رفت و با انقلابيها به گفتگو نشست. از منظر وی، حکومت اسلامی راهی برای وارد کردن ابعاد معنوی در زندگی سیاسی جامعه خود بوده است.
فوكو در اين يادداشت، به شعار «نوسازی» كه توسط شاه سر داده ميشد، ميپردازد؛ كه خواندني است. مجموعه ياددشتها و مقالههای فوکو در اين كتاب، با ترجمه حسین معصومی همدانی توسط انتشارات هرمس، عرضه شده است.
معارف
تهران. هنگام عزیمت از پاریس به صد زبان به من گفته بودند: «ایران دچار بحران نوسازی شده است. یک حاکم خودستا و بیلیاقت و مستبد هوای رقابت با کشورهای صنعتی را دارد و چشم به سال دو هزار دوخته است. اما جامعه سنتی نمیتواند و نمیخواهد با او همراهی کند، این جامعه زخم خورده از حرکت میماند، به گذشته خود مینگرد و به نام اعتقادات هزار ساله از یک روحانیت واپسگرا پناه میجوید.» و چندین بار تحلیلگران برجسته را دیده بودم که به جدّ از خود میپرسیدند که چه نوع حکومتی میتواند ژرفای ایران را با نوسازیای که برای آن لازم است آشتی بدهد: یک نظام سلطنتی لیبرال؟ یک نظام پارلمانی؟ یک نظام ریاست جمهوری قدرتمند؟
وقتی به تهران رسیدم این پرسشها در نظرم بود و از آن پس دهها بار آنها را مطرح کردهام و دهها پاسخ شنیدهام: «باید شاه سلطنت کند نه حکومت» «باید به قانون اساسی سال 1324[قمري] برگردیم» «باید پیش از تصمیمگیری نهايی مدتی یک نایبالسلطنه تعیین شود» «شاه باید برای همیشه یا برای مدتی از صحنه بیرون برود» «خاندان پهلوی چارهای ندارد جز اینکه کشور را ترک کند و دیگر اسمشان هم به میان نیاید» اما در هر حال، پشت همه این جوابها، یک فکر اصلی است: «ما دیگر این رژیم را نمیخواهیم!» من از آنجا که بودم زیاد جلوتر نرفتهام.
یک روز صبح، در یک آپارتمان بزرگ و خالی، که پردههای کشیده آن فقط به سر و صدای کم و بیش تحملناپذیر اتومبیلها اجازه نفوذ میداد، با یکی از مخالفان شاه که به عنوان یکی از بهترین متفکران سیاسی کشور به من معرفی شده بود، ملاقات کردم. پلیس به دنبال او بود. مردی بود بسیار آرام و محتاط؛ در حرکاتش چندان چیزی نمایان نبود؛ اما وقتی دستهایش را باز میکرد خراشهای بزرگی در دستش دیده میشد! به تازگی سر و کارش با پلیس افتاده بود.
ـ چرا مبارزه میکنید؟
ـ برای اینکه استبداد و فساد را شکست بدهیم.
ـ اول استبداد یا اول فساد؟
ـ استبداد فساد میآورد و فساد پشتوانه استبداد است.
ـ نظرتان راجع به این حرف اطرافیان شاه چیست که میگویند: «برای نوسازی کشوری که هنوز عقب مانده است باید یک حکومت قوی داشت»؟ و میگویند: «در کشوری که سازمان اداری درستی ندارد، طبیعی است که نوسازی با خود، فساد به همراه بیاورد.»
ـ چیزی که ما نمیخواهیم همین مجموعه نوسازی و استبداد و فساد است.
ـ و همین است که شما اسمش را «این رژیم» میگذارید؟
ـ کاملاً درست است.
و یکباره نکته بسیار کوچکی به یادم آمد که دیروز، هنگام دیدار از بازاری که بعد از بیش از هشت روز اعتصاب، هنوز درست باز نشده بود، نظرم را به خود جلب کرده بود. روی پیشخوان مغازهها به ردیف، دهها چرخ خیاطی عجیب و غریب، از چرخهای پایه بلند و پر پیچ و تابی که در آگهیهای تبلیغاتی مجلههای قرن نوزدهم میتوان دید، چیده بودند. این چرخها را طرحهايی به شکل پیچک، به شکل گیاهان بالا رونده، به شکل گلهای تازه شکوفه کرده، که همه تقلید ناشیانه مینیاتورهای کهن ایرانی بود، تزیین میکرد. بر روی این کالاهای از رونق افتاده غرب که نشانههای یک شرق منسوخ را بر خود داشتند نوشته شده بود: «ساخت کره جنوبی»! در آن لحظه احساس کردم که در رویدادهای اخیر، عقب ماندهترین گروههای جامعه نیستند که در برابر نوعی نوسازی بیرحم به گذشته روی میآورند، بلکه تمامی یک جامعه و یک فرهنگ است که به نو سازیای که در عین حال کهنهپرستی است «نه» میگوید.
بدبختی شاه این است که با این کهنهپرستی همدست شده. گناه او این است که میخواهد، به زور فساد و استبداد، این پاره گذشته را در زمانی که دیگر خریداری ندارد، حفظ کند! آری، نوسازی به عنوان پروژه سیاسی و به عنوان اساس دگرگون سازی جامعه در ایران به گذشته تعلق دارد. منظورم فقط این نیست که خطاها و ناکامیها باعث شده که نوسازی، به شکلی که شاه در این اواخر میخواست به آن بدهد محکوم به شکست باشد. حقیقت این است که امروزه همه طبقات اجتماع، همه اقدامات رژیم را از 1341 رد میکنند. از اصلاحات ارضی نه تنها زمینداران بزرگ بلکه دهقانانی هم که صاحب تکه زمینی شدهاند اما پشتشان زیر بار قرض خم شده و ناگزیر به شهرها میکوچند، ناراضیاند؛ زیرا پیدایش بازار داخلی عمدتاً به سود محصولات خارجی بوده است. کاسبهای بازار که شکل امروزی شهرسازی خفهشان میکند ناراضیاند، طبقه ثروتمند ناراضی است؛ زیرا گمان میکند نوعی صنعت ملی به وجود خواهد آمد، اما حالا باید، به تقلید از خواست حاکم، سرمایهاش را در بانکهای کالیفرنیا بگذارد یا صرف خرید مستقلات در پاریس کند.
مجموعه این شکستها، نوسازیای است که دیگر خریداری ندارد. اما چیز دیگری هم هست، چیزی قدیمیتر، که از شاه فعلی جدايیناپذیر است، که علت وجودی اوست؛ چیزی که نه تنها بنیاد حکومت او، بلکه بنیاد سلسله اوست.
وقتی که در سال 1299 ش، رضاخان در رأس لژیون قزاق به دست انگلیسیها به قدرت رسید، خود را همتای آتاتورک نشان میداد. شاید غاصب تاج و تخت بود، اما این کار را برای سه هدف کرده بود که از مصطفی کمال گرفته بود: ملی گرايی، لاییسیته و نوسازی. اما پهلویها هیچگاه نتوانستند به دو هدف اول برسند. در کار ملیگرايی، نه خواستند و نه توانستند خود را از قید و بندهای ژئوپلتیک و ذخایر نفتی نجات دهند. پدر برای گریز از خطر روسها زیر سلطه انگلیس رفت و پسر کاری کرد که حضور انگلیس و دخالت روس جای خود را به کنترل سیاسی و اقتصادی و نظامی آمریکا بدهد. کار لاییسیته هم بسیار دشوار بود؛ زیرا در واقع مذهب شیعه بود که بنیاد اساسی آگاهی ملی را میساخت. رضا شاه، برای اینکه این دو را از هم جدا کند، کوشید نوعی «آریاییگری» را زنده کند که تنها پایگاه آن افسانه خلوص آریایی بود که در همان زمان در جای دیگری داشت بیداد میکرد. اما برای مردم ایران چه معنا داشت که روزی چشم باز کنند و خود را آریایی بیابند؟! همان معنا را که امروز میبینند روی ویرانههای تخت جمشید، دوهزار و پانصدمین سال سلطنت را جشن میگیرند!
... ما در احتضار رژیم کنونی ایران، شاهد آخرین لحظههای دورانی هستیم که کمابیش شصت سال پیش از این آغاز شده است؛ دوران کوشش برای نوسازی کشورهای اسلامی به سبک اروپايی. شاه هنوز هم به این مفهوم چنان چنگ زده که انگار تنها او علت وجودی است! من نمیدانم آیا او هنوز هم به سال دو هزار چشم دوخته است یا نه؟ اما میدانم که این نگاه معروف او بازمانده دهه سوم قرن بیستم است.
در ایران هم مثل اروپا از این تکنوکراتهای مکرر هستند که کارشان تصحیح اشتباهات تکنوکراتهای یک نسل پیش است. اینها از رشد حرف میزنند، اما رشد حساب شده؛ از توسعه حرف میزنند و در عین حال از محیط زیست؛ و با احترام از بافت اجتماعی سخن میگویند. یکی از اینها به من میگفت هنوز هم ممکن است کارها روبه راه شود؛ بعد از این نوسازی میکنیم ولی «معقول» و با توجه به «هویت فرهنگی»؛ فقط به شرط اینکه شاه از خیالپردازیهایش دست بردارد. و بعد رو به دیوار کرد و عکس بزرگی را نشانم داد که در آن یک آدم کوچولو در لباس مبدّل مثل طاووس مست جلوی تختی جواهر نشان ایستاده بود! انگار میخواست به شیوه توکویل به من بگوید: «این است آدمی که باید با او بر ایران حکومت کنیم.» این شخص بلند پرواز، و چند نفری چون او، هنوز میخواهند با محدود کردن قدرت شاه و خنثی کردن رویاهای او «نوسازی» را نجات دهند. غافل از اینکه امروز در ایران خودِ نوسازی است که سربار است!
من همیشه تأسف میخوردم که چرا فساد، که این همه برای آدمهای بیوجدان جاذبه دارد، علاقه آدمهای شریف را اینقدر کم به خود جلب میکند؟! کدام رسالهای را در اقتصاد سیاسی، یا کتابی را در تاریخ یا جامعه شناسی، میشناسید که سفتهبازیها، سوء استفادهها، اختلاسها، و دوز و کلکهايی را که نقل و نبات امور بازرگانی و صنعتی و مالی ماست، به طور جدی و مشروح تحلیل کرده باشد؟!
بالاخره در تهران گمشده خود را پیدا کردم. اقتصاددانی بود زاهد منش با نگاهی موذی. به من گفت: «نه، فساد بد اقبالیای نیست که توسعه کشور دچارش شده باشد. فساد نقطه ضعف این سلسله نیست؛ بلکه نفْس شیوه اعمال قدرت آن و سازوکار بنیادی اقتصاد است. فساد، ملات مجموعه استبداد و نوسازی است. توجه داشته باشید که در اینجا فساد گناهی کم و بیش پنهان نیست، بلکه خود رژیم است.» و آن وقت بود که او یک درس تمام عیار درباره «فساد پهلوی» به من داد. استاد دانشمند، زیر و بم آن را میشناخت. به سبب موقعیت خانوادگیاش با ثروتمندان سنتی نزدیک بود و بنا براین با دوز و کلکهای قدیمی آشنايي داشت و به دلیل توانايیهایش شیوههای نو را هم خوب می شناخت. او به من توضیح داد که رضا شاه، این شخص گمنام که تنها با حمایت بیگانه به قدرت رسیده بود، چگونه در مدتی کوتاه با غنایم جنگی خود ( نخست مصادره بخشی از گنجینههای فئودالی و سپس تصاحب زمینهای پهناوری در کنار دریای خزر)، جزو اقتصاد کشور شد! آنگاه سیستم «باند» فعلی را برایم توضیح داد؛ روشهای مدرنی که از راه وامهای دولتی، عملیات بانکی، و بنیادهای وام دهندهای چون بنیاد پهلوی عمل میکنند؛ اما گاهی هم روشها بسیار کهنه است، چون یکباره امتیازی به یکی از خویشان یا درآمد معینی به یکی از نورچشمیها واگذار میشود! ساختمان دست یکی از برادرهاست؛ مواد مخدر دست خواهر دوقلوی شاه است؛ معامله اشیاي عتیقه دست پسر همین خواهر است؛ قند دست فلیکس آقایان است؛ اسلحه دست طوفانیان است؛ خاویار به دولو سپرده شده است! حتی کار پسته هم به یکی واگذار شده است! «نوسازی» به اختلاس غولآسايی میدان داده است! از برکت وجود بانک عمران، منافع اصلاحات ارضی آخر از جیب شاه و خانوادهاش سردرآورده است! محلههايی که باید در تهران ساخته شود از پیش، مثل غنايم جنگی تقسیم شده است! طایفه کوچکی که در این میان متنعم میشوند، حقوق قشون اشغالگر را با طرحهای توسعه اقتصادی میآمیزند؛ و وقتی اضافه کنیم که دولت همه درآمد نفتی را که از شرکتهای خارجی به او میرسد، در اختیار دارد، و میتواند پلیس «خود» و ارتش «خود» را هم داشته باشد و با غربیها قراردادهای افسانهای و چرب و شیرین ببندد، آن وقت میتوان فهمید که چرا مردم ایران به خاندان پهلوی به چشم یک رژیم اشغالگر نگاه میکنند؛ رژیمی با قد و قیافه و عمر همه رژیمهای استعماریای که از آغاز این قرن بر ایران حکومت کردهاند.
پس خواهش میکنم که اینقدر در اروپا از شیرین کامیها و شوربختیهای حاکم متجددی که از سر کشور کهنسالش هم زیاد است، حرف نزنید. در ایران آنکه کهنسال است خود شاه است. او پنجاه سال، صد سال، دیر آمده است. او به اندازه حاکمان شکارگر، عمر دارد و این خیال از رونق افتاده را در سر میپرورد که کشور خود را به زور لاییک کردن و نوسازی فتح کند! امروز کهنهپرستی و پروژه نوسازی شاه، ارتش استبدادی او و نظام فاسد اوست. کهنه پرستی خود رژیم است.
شاه صد سال دیر آمد!
یکشنبه, 09/27/1390 - 22:40 — modir
ارسال مطلب براي دوست
نام نویسنده:
میشل فوکو

