try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:

«تفکر»؛ جان ناپیدای جامعه

ارسال مطلب براي دوستارسال مطلب براي دوست
نام نویسنده: 
سيد مجتبي مجاهديان mojahedian@gmail.com
زیر عنوان: 
در گفتگو با دكتر رضا داوري اردكاني

پيش درآمد
در واپسين روز از نخستين ماه پاييز سال 1390، در معيّت دكتر عين الله خادمي، جناب ابوذر رجبي و همكارم امير والي، رأس ساعت مقرر در ساختمان نوبنياد «فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي ايران»، به ديدار «فیلسوف فرهنگ» شتافتيم؛ تا از عرصه «تفکر»، مرتبه «تعقل و فلسفه اسلامي» و «دغدغه» او به نمايندگي از جامعه فرزانه ايراني، بشنويم.
دكتر داوري را، كه به حق از ستارگان درخشان منظومه فكري معاصر ماست، بسي فراتر از آنچه مي‌پنداشتيم، ديديم. مواجهه منطقي و حساب‌شده اين آموزگار داناي روزگار ما با هر چيز، درس‌آموز است؛ و انسان مي‌فهمد كه او بسيار مي‌فهمد؛ زيرا نه تنها به حكم ازلي ـ كه در كار گلاب و گل نيز هست ـ، كه خود بسيار مي‌انديشد. هم‌سخني رؤيايي با وي، اين كمترين را به سير خيال‌انگيز در دالان زندگي و زمانه مشاهير تاريخي فلسفه برانگيخت، تا لختي در محضر او، لذت درك مجلس حكما را تجربه كرده باشد.
و اما، رضا داوري، زاده سال 1312 شمسي در اردكان يزد است. وي پس از اخذ دیپلم از دانشسرای مقدماتی اصفهان و استخدام در وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش فعلي)، به سال 1334 در رشته فلسفه دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و در سال 1346 به درجه دكتري نائل آمد و در سال 1362 «استاد تمام» فلسفه دانشگاه تهران شد. پروفسور داوري كه از بدو تأسیس فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران تاکنون، عضو پیوسته آن بوده است، از سال 1377 رياست آن را به عهده دارد.
در پرونده استاد داوري، اين افتخارات ثبت است: استاد نمونه دانشگاه‌هاي کشور(سال 76-1375)، استاد ممتاز دانشگاه تهران، چهره ماندگار فلسفه(1381)، کسب نشان درجه یک دانش (1384)، کسب عنوان «فارابی‌شناس برجسته ایران» و دریافت تندیس ویژة فارابی در نخستین جشنواره بین‌المللی فارابی(1386)، برگزیدة بخش حوزه و دانشگاه جشنوارة ملی نوآوری و شکوفایی برای طرح «تاریخ فلسفة اسلامی»(1387) و ... .
همچنين، در سوابق کاری دكتر، عناوين ذيل قابل ذكر است: سرپرست کمیسیون ملی یونسکو در ایران (1361-1359)، عضو هیئت مدیره و نایب رئیس انجمن آکادمی‌های علوم آسیا (2006-2002)، عضو شورای‌عالی انقلاب فرهنگی (1363 تاکنون)، رئیس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران (1360-1358)، مدیرگروه آموزشی فلسفه دانشگاه تهران (1365-1362)، عضو هیئت امنای دانشگاه تهران (1374 تاکنون)، سردبیر نشريه «نامه فرهنگ» (1385-1371)، سردبیر نشريه «فرهنگ» (1380-1375)، مدیرمسئول نشریه فرهنگستان علوم (1379 تاکنون)، مدیرعامل «انتشارات علمی و فرهنگی» (1376-1375)، عضو هیئت امنای فرهنگستان‌های جمهوری اسلامی ایران از بدو تأسیس تاکنون، عضو شورای‌عالی یونسکو در ایران (1378 تاکنون)، عضو شورای‌عالی برنامه‌ریزی آموزشی (1363 تاکنون)، عضو هیئت امنای بنیاد ایران شناسی (1376 تاکنون)، رئیس هیئت حمایت از کرسی‌های نظریه پردازی، نقد و مناظره علمي(1388-1382)، عضو انجمن علمی تاریخ فلسفه، و... .
استاد داوري اردكاني، علاوه بر ارائه بیش از 400 مقالة علمی داخلی و افزون بر 50 مقاله و سخنرانی در همایش‌های بين‌المللي، نظارت و راهنمایی بیش از 100 رساله دکتری و کارشناسی ارشد، مديريت و اجرای چندين پروژه علمی و تحقیقاتی کشوري از جمله طرح پژوهشی «بررسی وضعیت علم در کشور برای جهت‌گیری آینده» و نيز طرح پژوهشی «وضع فلسفه در ایران» را به عهده داشته و تاكنون نيز ده‌ها كتاب وزين به جامعه علمي تقديم كرده است. برخي از آثار مكتوب استاد، به شرح زير است:
«ما و تاريخ فلسفه اسلامی»؛ «فلسفه در روزگار فروبستگی»؛ «نگاهی دیگر به تاریخ فلسفه اسلامی»؛ «عقل و زمانه» (گفتگوها)؛ «سیاست، تاریخ، تفکر»؛ «علوم انسانی و برنامه‌ریزی توسعه»؛ «علم و سیاستهای آموزشی- پژوهشی»؛ «درباره علم»؛ «درباره غرب»؛ «فلسفه در دام ایدئولوژی»(ویراست «فلسفه در بحران»)؛ «فلسفه، سیاست و خشونت»؛ «ما و راه دشوار تجدد»(«نحن و عوره طریق الحداثه»)؛ «رساله در باب سنت و تجدد»؛ «فلسفه معاصر ایران»؛ «فلسفه و انسان معاصر»؛ «فلسفه تطبیقی»؛ «فارابی، فیلسوف فرهنگ»(«الفارابی فیلسوف الثقافه»)؛ «اندیشه و تمدن غربی»؛ «سیری انتقادی در فلسفه کارل پوپر»؛ «فرهنگ، خرد و آزادی»؛ «فلسفه در قرن بیستم» (ترجمه)؛ «دفاع از فلسفه»؛ «ناسیونالیسم و انقلاب»؛ «ناسیونالیسم و حاکمیت ملی»؛ «انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم»؛ «فلسفه چیست؟»؛ «سیر فلسفه» (کتاب درسی سال چهارم دبیرستان رشته فرهنگ و ادب)؛ «وضع کنونی تفکر در ایران»؛ «اوتوپی و عصر تجدد»؛ «فارابی مؤسس فلسفه اسلامی»(«الفارابی موسس الفلسفه الاسلامیه»)؛ «مقام فلسفه در تاریخ دوره اسلامی»؛ «مبانی نظری تمدن غربی»(«الفکر الغربی والحضاره الغربیه»)؛ «شاعران در زمانة عسرت»؛ «چند نامه به دوست آلمانی»(ترجمه)؛ و ... .
استاد متواضعانه در ابتداي نشست ـ و نيز در پايان آن ـ از ما خواست كه گفتگوي حضوري ما با ايشان كه نزديك يك ساعت و نيم به طول انجاميد، پياده نشود، بلكه پرسش‌هاي مكتوبي كه پيشتر تهيه كرده بودم را گرفتند تا با تأمل پاسخ گويند؛ كه البته چنين كردند و آنچه در ادامه ملاحظه مي‌كنيد، مرحمتي موعود ايشان است.

با توجه به اثر جدیدتان «ما و تاريخ فلسفه اسلامی» که در جواب «نحن و التراث» عابدالجابری و دفاع از فلسفه اسلامی به نگارش درآمد، تعریف شما از فلسفه اسلامی (مفهوم فلسفه اسلامی یا اسلامی بودن فلسفه و نقش دین اسلام در پیدایش آن) چیست؟ فلسفه را در منظومه علوم اسلامی در چه جایگاهی می‌دانید؟
اتفاقاً فصولی از آن کتاب برای پاسخ به پرسش مهمی که مطرح فرموده‌اید، نوشته شده است. این مطلبی نیست که من بتوانم در چند سطر بیان کنم و اگر بخواهم به تفسیر بپردازم باید همان مطالب کتاب را دوباره بنویسم. اگر به کتاب رجوع فرمایید و مشکل‌ها و ناهمواری‌هایش را تذکر بدهید ممنون می‌شوم؛ در آن صورت شاید بتوانم توضیح بیشتری دهم. اما برای اینکه پرسش را بی‌پاسخ نگذارم عرض می‌کنم که به‌نظر من اصل حاکم بر تاریخ فلسفه اسلامی، جمع دین و فلسفه است؛ و اینکه کسانی گفته‌اند فیلسوفان عالم اسلام با روی و ریا، دین و وحی را پذیرفته و آنها را با تکلّف وارد فلسفه کرده‌اند، اگر سخنشان از جهل برنیامده باشد اثر و نشان ایدئولوژی‌های کوچه بازاري دارد. صاحبان این سخنان کار فیلسوف را قیاس از خود می‌گیرند.
بررسی شما، وضعیت علوم عقلی در دانشگاه‌های کشور را چگونه گزارش می‌کند؟ اساساً وضعیت تفکر به ویژه وضع فکر فلسفی – در جامعه و به ویژه دانشگاه‌های ما چگونه است؟
اکنون در دانشگاه‌هایی که رشته فلسفه داير است، استادان شایسته‌ای داریم. ترجمه کتاب‌های فلسفه هم گرچه دشواری‌ها دارد، اما نسبت به ده، بیست سال پیش بهتر شده است؛ و باز هم بهتر خواهد شد. با اين حال به آنچه هست نباید رضایت داد. تفکر در اینجا و در هیچ جای دیگر نشاط ندارد؛ و البته در جهان توسعه نیافته بی‌نشاطی بیشتر است. مع‌هذا توجه جوانان به فلسفه را نباید ناچیز دانست. من دانشجویانی را می‌شناسم که در شرایط گشودگی افق زمان و تاریخ می‌توانند در زمره اهل نظر درآیند.
آیا دغدغه‌های روزمره مردم می‌تواند مسئله اهل فلسفه باشد؟ آیا فلسفی بودن الزاماً به معنای تنها اندیشیدن از جوهر و عرض، یا ماده و صورت و یا اصالت وجود و یا ماهیت است؟ آیا اهل فلسفه می‌تواند به امور جزيی و عینی پیرامون خود – در کنار امور کلی و انتزاعی – مانند مسئله فوتبال و یا به تبعات موضع‌گیری فلان حزب سیاسی بیندیشد؟
در فلسفه از مباحثی که ذکر کردید، نمی‌توان صرفنظر کرد؛ اما کار فیلسوف تکرار مطالب فیلسوفان گذشته نیست. در فلسفه باید اندیشید که جهان کنونی چرا به صورتی که هست درآمده و در آینده چه بر سر این جهان و نوع بشر خواهد آمد؛ در این جهان انسان چه می‌کند و چه می‌تواند بکند؛ وقتی به کار خود نظر می‌کنیم تا چه اندازه گرفتار ضرورت‌ها هستیم و در چه مواردی با آزادی عمل می‌کنیم. فلسفه کاری به مسائل روزمره مردمان ندارد؛ اما چون نظم و سامان زندگی بر اساس تفکر استوار می‌شود و استحکام می‌یابد فیلسوفان به نحو بی‌واسطه به گشایش مشکلات مردم مدد می‌رسانند.
نکته‌ای هم در باب امور کلی و جزئی بگویم. وقتی روزنامه، خبر پیروزی یا شکست یک تیم فوتبال را می‌نویسد، خبرش عادی و هر روزی است؛ اما این‌که فوتبال در زندگی ما چه شأن و مقامی دارد بحث دیگری است. فیلسوف اگر نداند در جهان او چه می‌گذرد و این جهان به کجا می‌‌رود و تکلیف مردمان با چه چیزها معین می‌شود و در بحث‌های انتزاعی و رسمی فلسفه غرق باشد، پیوندش با جهان و گردش امور آن قطع می‌شود.
با توجه به تأملات دراز دامن شما در باب تفکر و جامعه، به ویژه در دو کتاب «سیاست، تاریخ و تفکر» و « فلسفه، سیاست و خشونت» اساساً نسبت میان تفکر و جامعه چیست؟
تفکر جان ناپیدای جامعه است. با تفکر جامعه نظم می‌یابد و روابط و قوانین آن معین می‌شود و مردم درمی‌یابند که چه باید بکنند و مآل کارشان چه می‌شود. تفکر با آزادی آغاز می‌شود و صورت می‌گیرد و در سایه تفکر است که نظم و قانون پدید می‌آید و استحکام می‌یابد و در نتیجه آزادی هم قدری محدود می‌شود. به تاریخ نظر کنید و ببینید که هرجا تفکر بوده است و هست کارها کم و بیش سامان دارد و آنجا که تفکر نیست امور هر روزی، هم دستخوش اختلال و آشوب است.
از نظر شما مهمترین پرسش‌ها و به تعبیری سَر پرسش‌ها و مسئله‌های امروز تفکر ما چیست؟ وظایف متفکران را در عصر حاضر چه می‌دانید؟ اساساً امروزی و اینجایی بودن تفکر، چه نشانه‌ای دارد؟
مهمترین پرسش، پرسش از زمان است. فلسفه، سخنِ وجود است و این سخن را از زبانِ زمان می‌توان شنید. زمان می‌تواند بما بگوید که چه نسبتی با وجود و ربّ‌الناس داریم و به ‌ما بیاموزد که بپرسیم چه بوده‌ایم و چه کرده‌ایم و چه هستیم و چه می‌توانیم و باید باشیم و از عهده چه کارها برمی‌آئیم.
اما زمان چیست و کجاست؟ پیداست که در اینجا مراد از زمان، زمانی است که سایه وجود است و نه زمان تقویم و ساعت. زمان تقویم و ساعت که زمان فانی و فانی کننده است. یکی از آثار و جلوه‌های زمان باقی است. در جایی که این زمان آشفته باشد، پیداست که درک و دریافت زمان باقی تا چه اندازه دشوار و بعید است؛ یا درست بگویم، وقتی نسبت مردمان با زمان باقی، سُست می‌شود، زمان تقویم هم آشفته و گسسته می‌شود و نسل‌ها از هم جدا می‌شوند و ترتیب و استمرار کارها به‌هم می‌خورد و حساب اوقات و کارها از دست می‌رود. پیداست که وقتی نتوان با زمان فانی کنار آمد، چگونه گوش‌ها توان شنیدن سخن زمان داشته باشند؟! یکی از نشانه‌های انس با زمان فانی، بسته نبودن گوش مردمان است. با این انس است که می‌دانیم کارمان را کی و کجا شروع کنیم و در چه زمان خاتمه دهیم. شاید این امر را ساده و جزيی و بی‌اهمیت بینگارید که چرا کمتر مجلس و جلسه‌ای هست که در ساعت مقرر تشکیل شود و پایان یابد و برنامه‌ها معمولاً در مدت و جهتی که برایش در نظر گرفته‌اند اجرا نمی‌شود؟! این امور را معمولاً جزيی و بی‌اهمیت می‌دانند و آن را به سهل انگاری برگزارکنندگان و متصدیان امر منسوب می‌کنند و قابل اعتناء نمی‌دانند؛ ولی وضعی که پیوسته در همه جا تکرار می‌شود و تقریباً ثابت است، به اشخاص ربطی ندارد؛ و البته چیزی که همه جایی و دايم باشد امر جزيی نیست. برای این‌که بتوان تناسب میان امور و وقت آنها را درک کرد باید از زمان پرسید؛ یعنی هم باید پرسید که زمان چیست و هم پرسش، باید پرسش زمان باشد. این پرسش شنیدنی و آموختنی نیست و وقتی اصیل و حقیقی است که گوش هم برای شنیدن آن باز شده باشد. گوشی که فقط سخن صاحبش را می‌شنود گوش بدی است. باید در طلب گوشِ مستعدِ درک سخن زمان بود. شناخت وقت و جای سخن‌ها و کارها را ارسطو و فارابی «فرونزیس» یا «فضیلت عقلی» خوانده‌اند؛ فضیلتی که در مرتبه بعد از فضیلت نظری و مقدم بر فضایل اخلاقی قرار دارد. فضیلت عقلی است. این فضیلت که در حقیقت ریشه در تفکر (اعم از وحی و شعر و فلسفه و بنیانگذاری نظام سیاست) دارد، عقلی است؛ که مقتضیات زمان و مکان را می‌شناسد و کارساز و راه‌گشاست.
تفکر و تولید علم، کار کیست؟ به عبارت دیگر متفکر کیست و ویژگی‌های او چیست؟ جهت‌گیری و نسبت متفکر با پیرامون خود و واکنش او در برابر مناسبات فرهنگ، جامعه مدرن و نسبت او با حاکمیت چه می‌تواند باشد؟
«علم» را می‌توان تولید کرد اما «اندیشه»، تولید نمی‌شود؛ زیرا کالای مصرفی نیست. علم هم تا این اواخر تولید نمی‌شد و با تحول تاریخی دهه‌های اخیر است که علم به اطلاعات قابل مصرف و خرید و فروش تبدیل شده است. این حادثه عینیت علم و تکنیک را ثابت می‌کند. تا زمانی که علم به تفکر، نزدیک‌تر بود از تولید آن نمی‌گفتند، اما به‌هرحال امروز علم هم مثل تکنولوژی تولید می‌شود؛ البته این تولید مستقل از تفکر نیست. یعنی تفکر نتایجی دارد که در علم و زندگی مردمان ظاهر و متحقق می‌شود. عالم بشری را متفکران راه می‌برند. انبیاي مرسل در وحی خود احکام شریعت را می‌یابند و وضع می‌کنند. شاعران سخن حقیقت را که در جلوه جمال ظاهر شده است می‌شنوند و باز می‌گویند، اما فیلسوفان زبان زمان و آینده را در می‌یابند، یعنی فیلسوف در تفکر خود در‌می‌یابد که زمان با زندگی مردمان چه کرده و آنان چه نسبتی با زمان می‌توانند داشته باشند. در زمان کنونی و مثلاً در دیار ما، یک پرسش می‌تواند این باشد که ما با زمان غربی چه نسبتی داریم؟ آیا به‌کلی از آن آزادیم و در زمان و تاریخ خاص خود بسر می‌بریم؟ و در هر صورت سرانجام كارمان کجاست؟ مردمی که به جدّ، دست در حبل‌المتین کتاب آسمانی می‌زنند باید راه روشن و آینده درخشان داشته و بتوانند این راه و آن آینده را بشناسند و آن را لااقل به صورتی کلی و اجمالی تصویر کنند. مردمان وقتی می‌توانند با عزم و همّت در راه قدم بگذارند که منزل و مقصدشان معلوم باشد و چه بهتر که جلوه‌هایی از آن را از دور ببینند. متفکران و صاحب‌نظران با اینکه نمی‌توانند به سیاست بی‌اعتنا باشند، بهتر است که مستقیماً در کار سیاست دخالت نکنند؛ و معمولاً دخالت نمی‌کنند. متفکران مردم ساده‌ای هستند و به درد سیاست نمی‌خورند؛ یا درست بگویم، سیاست کار آنان نیست!
آیا تلاش و تکاپوی اندیشگی جامعه نخبگانی ما در طول بیش از سه دهه پس از انقلاب، رضایت بخش بوده است؟ آیا انقلاب متناسب با اهداف و آرمان‌های خود به تولید علم مبادرت ورزیده است؟ آیا تاکنون نرخ تولید علم و رشد تولیدات علمی به ویژه ایده جنبش نرم‌افزاری (کرسی‌های نظریه‌پردازی، آزاداندیشی.‌.‌.) مطلوب بوده است؟
پاسخ به این پرسش برای من دشوار است؛ زیرا اگر «نه» بگویم، می‌گویید قدر این‌همه آثار را که نوشته‌اند و می‌نویسند نمی‌داند! و اگر «آری» بگویم، می‌ترسم بپرسید که این آثار کدام‌ها است و تازگی و اهمیت آنها در چیست و از چه حیث است؟! و در اين صورت، نتوانم پاسخی بدهم.
در مورد تولید علم هم تکرار می‌کنم که علم در مرحله اخیر تاریخ مدرنیته یعنی در عصر جهانی‌شدن، به‌صورت اطلاعات علمی درآمده و در بازار تولید و تجارت وارد شده و در معرض خرید و فروش قرار گرفته است. ما هم از یکی دو دهه پیش به تولید علم رو کرده‌ایم؛ اما این تولید هنوز چنان‌که باید در بازار دادوستد و مصرف وارد نشده است. جوانان دانشجوی ما استعدادهای درخشاني دارند و در تولید علم هم می‌توانند مشارکت کنند؛ اما این مشارکت در صورتی به نتیجه می‌رسد که شرایط بهره‌برداری از پژوهش و بردن نتایج آن به بازار مصرف فراهم باشد. این شرایط را افراد و اشخاص نمی‌توانند پدید آورند. اقتصاد بازار ما هم بنیاد مستحکمی ندارد که از عهده این کار برآید. به این جهت متأسفانه از سرناگزیری دولت و حکومت باید ادای وظیفه بسیار دشوار تدارک نارسایی‌های بازار و اقتصاد را به‌عهده گیرند و نگذارند آثار هوش و استعداد و نوآوری‌های صاحبان استعدادهای درخشان و به‌طور کلی اهل دانش و پژوهش، بی‌مصرف و تباه شود.
آیا می‌توان علوم را محصور در حدود و ثغور جغرافیایی کرد؟ اگر بومی‌سازی به معنای مونتاژ اندیشه‌های غیر اینجایی نیست، پس چیست؟
علم در ذات خود سرکش است و در جایی ساکن نمی‌شود و در وطن خاصي نمی‌ماند و در برابر هیچ امر خارجی سر فرو نمی‌آورد. علم جدید، جهانی است؛ اما چون این علم از تکنولوژی منفّک نمی‌شود و اقوام جهان همه با تکنولوژی در یک نسبت نیستند و دسترسی یکسان به تکنولوژی ندارند، وضع پژوهش هم در هرجایی متفاوت می‌شود. در تاریخ اروپای غربی پژوهش و تکنولوژی کم وبیش هم‌عنان پیش رفته‌اند، اما در جهان رو به توسعه و توسعه نیافته این دو (که نباید از هم دور و جدا شوند) از هم دورافتاده‌اند. وجهش هم این است که علم را صاحبان استعداد می‌توانند از هرجا بیاموزند و به کشور خود بیاورند، اما انتقال تکنولوژی به این آسانی‌ صورت نمی‌گیرد؛ این است که مثلاً در کشور ما علم با تکنولوژی هم‌سطح نیست. به این جهت صاحبان صنعت، تکنولوژی‌های رسمی و مستقر و نه چندان پیشرفته را خریداری می‌کنند و دانشمندان نیز برای اینکه از قافله پژوهش باز نمانند، ناگزیر باید مسائل را برای پژوهش خود انتخاب کنند. شاید اگر متصدیان صنایع ما درصدد بر می‌آمدند یا می‌توانستند در صدد برآیند که به تدریج کالاهای مرغوب‌تر تولید کنند، این فرصت برای دانشمندان پیش می‌آمد که در کار پیشبرد تکنولوژی مشارکت کنند؛ اما صنعتی که محصولش سال به سال نامرغوب‌تر می‌شود چه نيازي به پژوهش دارد.
در مورد علوم‌انسانی و اجتماعی وضع قدری متفاوت است؛ زیرا مسائل این علوم در وقت و جای خاص مطرح می‌شود؛ به این جهت مسائل اجتماعی و فرهنگی هرجا مطرح شود، بومی است و بومی‌سازی وجهی ندارد. مشکل علوم انسانی و اجتماعی ما برخلاف آنچه می‌گویند صرفاً غربی بودن آن نیست بلکه بیگانگی آن با مسائل و دردها و گرفتاری‌های مردم است. اگر می‌توانستیم مسائل خود را دریابیم و طرح کنیم، در راه تحقیق علوم انسانی قرار می‌گرفتیم، ولی ظاهراً ما به پژوهش‌های فرهنگی و اجتماعی و تاریخی چندان نیاز و رغبت نداریم و ترجیح می‌دهیم مسائلمان را با اندوخته‌های سابق حل کنیم و علمی را که دیگران فراهم آورده‌اند بیاموزیم و در بهترین صورت در مباحث آن تأمّل و بحث کنیم!
تحقق ایده «دانشگاه اسلامی» در گرو چیست؟ آیا اسلامی شدن دانشگاه منوط به تعهد شرعی استاد و دانشجو و احترام به هنجارهای دینی در آن محیط است؟ و یا این امر به معنای فعالیت نهادها و نمود و نمادهای اسلامی در سطح دانشگاه است؟ و یا فراتر از اینها تغییر در نوع نگاه و نگرش و درنگ جدی در جوهره دانشگاه می‌باشد؟
دانشگاه دینی، به جهان دینی تعلق دارد و نام جهان دینی را هم به جهانی که مردمش معتقد به دین باشند نمی‌توان داد و اگر چنین بود جهان کنونی در همه جا می‌بایست دینی باشد؛ زیرا بیشتر مردم جهان اعتقادات دینی دارند. استادان دانشگاه‌ها هم غالباً اهل اعتقادند ولی به صرف این‌که استادان و کارکنان یک دانشگاه اعتقادات دینی داشته باشند و به احکام دین عمل کنند، دانشگاه دینی نمی‌شود. در اروپا و آمریکا دانشگاه‌هایی عنوان ارتودوکس و پروتستان و کاتولیک دارند. تا جایی که من می‌دانم در دانشگاه‌های کاتولیک و پروتستان، کاتولیک بودن و پروتستان بودن، شرط تحصیل و تدریس نیست. برنامه دروس دانشکده‌ها هم با تعالیم دینی میزان نمی‌شود. این دانشگاه‌ها گرچه نام دینی دارند، در حقیقت دینی نیستند. چنان‌که اشاره شد در دانشگاه‌های کشور ما استادان و دانشجویان غالباً به احکام دین پای بندند؛ مع ذلک سی سال است که برای اسلامی شدن دانشگاه‌ها کوشش می‌شود! دشواری کار تا حدی به این امر باز می‌گردد که ما هنوز روشن نکرده‌ایم که مراد از دانشگاه اسلامی چیست؟ و چگونه یک دانشگاه می‌تواند اسلامی‌ شود؟ اینجا مشکل در تشخیص جنس و فصل برای تعریف (حدتام) دانشگاه اسلامی نیست، بلکه باید در مورد شرایط امکان دانشگاه اسلامی تأمل شود و این تأمل دشوار می‌تواند آغاز راه باشد؛ زیرا وقتی مدعی می‌گوید دانشگاه در ذات خود غیر دینی است و بر مبنای اصل سکولاریزاسیون بنیاد شده است باید او را قانع کرد که دانشگاه می‌تواند در عین حال محل تدریس و تحقیق علوم و تکنولوژی جهانی و مرکز پرورش جوانانی معتقد به اعتقادات دینی و عامل به احکام شرعی و مواظب در رعایت شئون اسلامی باشد؛ مخصوصاً توجه کنیم که مدعی نه خود بلکه ما را مدعی می‌داند و می‌گوید ما بیش از دویست سال است که دانشگاه را بر مبنای اصل بی‌طرفی نسبت به اعتقادات و تعهد به رعایت روش علم بنا کرده‌ایم تا نیروی محرّک و کارساز در بنای جامعه جدید باشد. در جهان متجدد تا کنون هم هیچ دانشگاهی صفت دینی نداشته است.
اکنون وقتی از ما بپرسند دانشگاه اسلامی چیست؟ چه پاسخی می‌توانیم بدهیم. پاسخی که معمولاً داده می‌شود این است که در دانشگاه اسلامی مطالب خلاف اعتقادات اسلامی نباید تدریس شود و استاد و دانشجو و کارمند باید احکام و رسوم شرع را رعایت کنند. در جایی هم کسی می‌گفت که دانشگاه اسلامی باید در خدمت حکومت دینی و مطیع آن باشد؛ که گمان نمی‌کنم این تعریف مقبول و موجه باشد.
اما در تعریف اول، شرط دوم اختصاص به دانشگاه ندارد، بلکه در جامعه اسلامی عام است. این‌هم که در دانشگاه، مطالب خلاف دینی تعلیم نشود، برای اسلامی بودن دانشگاه کافی نیست. پس هنوز به درستی نمی‌دانیم دانشگاه اسلامی چیست؟! ظاهراً مشکل بزرگ و اصلی را حل شده انگاشته‌ایم! اگر دانشگاهی به وجود می‌آمد که هرچه در آن آموخته می‌شد اسلامی بود می‌توانستیم با آسودگی خاطر آن دانشگاه را اسلامی بدانیم ولی ما می‌خواهیم در دانشگاه اسلامی‌مان آخرین پیشرفت‌های علمی عصر، تدریس شود و پژوهندگان در علم جهانی و پیشبرد آن دخالت داشته باشند. این خواست از چند جهت موجه است و مهم‌تر از همه این‌که حکومت برای توسعه کشور و بهتر کردن زندگی مردم به علم و پژوهش نیاز دارد، ولی اگر غایت دانشگاه رسیدن به مرزهای دانش و اقامت در آنجاست، دانشگاه اسلامی تفاوت ماهوی با دانشگاه‌های دیگر نخواهد داشت.
مطلب مهمی که ظاهراً و در حدّ اطلاع من تا کنون جز حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی کسی به آن تصریح نکرده است، این است که علم دین، «اوصاف خاص» دارد و همه علوم با دین نسبت یکسان ندارند؛ زیرا نگاه دینی به موجودات، نگاه به آثار صنع الهی است و جهان، نشان و شأن قدسی دارد. علم جدید گرچه با دین و تعالیم دینی در تعارض نیست و دانشمند می‌تواند متدین و مسلمان و متشرع باشد، در پژوهش خود طبیعت و موجود را شیء بی‌جان و قابل تصرف می‌داند و در حین پژوهش از روشی پیروی می‌کند که از هرگونه بستگی به اعتقادات آزاد است. دشواری کار در همین جا آشکار می‌شود؛ یعنی دشواری ساختن دانشگاهی است که هرچند در آن دانش‌های غالباً دنیوی موضوع تدریس و پژوهش است، باید دینی باشد و نظام دینی را تقویت و تحکیم کند. ما به این مشکل کمتر اندیشیده‌ایم و بیشتر خواسته‌ایم از طریق اتخاذ تدابیر عملی، که البته آنها هم در جای خود اهمیت دارند، به مقصود برسیم. اما نکته مهم‌تر این است که مدیران و گردانندگان دانشگاه‌ها باید مفهوم روشنی از دانشگاه اسلامی داشته باشند تا تصمیم‌های خود را با توجه به مقصد و مقصود اتخاذ کنند. ما هنوز تصور چندان روشنی از دانشگاه اسلامی نداریم؛ یا اگر داریم من خبر ندارم. در هر صورت سی سال است که برای تحقق دانشگاه اسلامی کوشش می‌شود كه این کوشش بی‌ثمر نبوده است؛ اما خوب است که این ثمر و نتیجه را مورد ارزیابی قرار دهیم. این ارزیابی نه فقط در حد خود ضرورت دارد بلکه می‌تواند مشارکتی در پیشبرد علوم انسانی باشد.
نکته آخر اینکه من فکر می‌کنم دانشگاه‌های ما در قیاس با سازمان‌های دیگر، کمتر اسلامی نیستند.
به نظر شما رابطه فلسفه اسلامی با اسلامی‌شدن علوم‌انسانی چیست؟
یکی از دوستان صاحب‌نظر من کوشیده است که نظر علامه طباطبایی در باب ادراکات اعتباری را مبنایی برای علوم‌انسانی قرار دهد. من هنوز باید در این موارد بیشتر فکر کنم. فلسفه اسلامی که برمبنای تناسب مدینه انسانی با نظام خلقت قرار دارد، راه اصلی‌اش راه آسمان است و به علوم انسانی و اجتماعی نیازمند نیست و اگر بود این علوم با فارابی و ابن‌سینا به وجود می‌آمد.
ثمره علوم انسانی برای ما چیست؟ اساساً ما علوم‌انسانی را برای چه می‌خواهیم؟ در مراسم رونمایی از يكي از آثار جدیدتان به نام «علوم انسانی و برنامه‌ریزی توسعه» فرمودید که « در این کتاب حرف‌های خطرناکی زده‌ام»! منظور شما چه بوده است؟
اتفاقاً پرسش من هم این است. ما به علوم انسانی چه نیاز داریم و آیا می‌دانیم این علوم برای چه به وجود آمده و چه کارکردی داشته است؟ همچنین گفته‌ام که علوم انسانی موجود، اختصاص به عالم تجدد دارد و برای مقابله با بحران‌های آینده پدید آمده است. ما هم اگر توسعه اجتماعی – اقتصادی می خواهیم باید مسائل جامعه خود را بازیابیم و برای یافتن پاسخ آنها پژوهش کنیم؛ و بالاخره اینکه اگر علوم‌انسانی و اسلامی می‌تواند و باید به وجود آید با تأسیس عالم اسلامی و در این عالم پدید می‌آید. علم هیچ عالمی سابق بر آن عالم نیست و چگونه علم قبل از آنکه موضوع و مسائلش پدید آمده باشد، به وجود آید؟! اما سخن عتاب آلوده‌ای هم خطاب به کسانی که می‌خواهند هرچه زودتر علوم انسانی و اجتماعی موجود را اسلامی کنند گفته‌ام و در خواست کرده‌ام که شتاب‌زدگی نکنند و بگذارند اهل‌نظر در این امر خطیر تأمل و تحقیق کنند. از این مخاطبان عذر می‌خواهم. اگر بتوانیم در این راه صبر پیش گیریم، دیگر سخن از خطر نباید گفت. صبر صفت پارسایان و دانایان است و سخن گفتن با اهل صبر هیچ خطری ندارد.
همان‌گونه که مستحضرید 12 واحد درس معارف اسلامی در دانشگاه‌های کشور تدریس می‌شود؛ نظر شما درباره نیاز و ضرورت این دروس چیست؟ اگر ممکن است ارزیابی خود را از کتب معارف اسلامی دانشگاه نیز بفرمایید؟
آشنایی با معارف دینی برای همه دانشجویان لازم و مغتنم است اما من مدتی است که از برنامه دروس معارف اسلامي و کتاب‌های آن خبر ندارم. کتاب‌های دهه اول انقلاب را مناسب نمی‌دانستم؛ اکنون هم اطلاعی از وضع تدریس این درس مهم ندارم و نمی‌توانم بگویم تدریس این درس چه آثار و نتایجی داشته است. کاش یک مؤسسه پژوهشی درصدد برآید که در این باب پژوهش کند و ببیند نتیجه کار چه بوده است.
با توجه به دروس معارف اسلامی (به ویژه چهار واحد اندیشه اسلامی 1و2) كه با رویکرد فلسفی- کلامی عرضه می‌شوند، به نظر شما این رویکرد و همچنین براهین فلسفی چقدر در تقویت ایمان و اعتقاد و جذب جوانان می‌توانند موثر باشند؟
من نمی‌توانم با تدریس علوم عقلی مخالف باشم؛ اما اگر قرار است دروس معارف اسلامی برای دانشجویان همه رشته‌ها باشد، باید به زبانی نوشته و گفته شود که موجب ملال نشود. استدلال‌های کلامی بیشتر معتقدان را خرسند می‌کند و کمتر در مخالفان تأثیر دارد؛ از فلسفه توقع بیش از حدّ نباید داشت. من با اینکه فلسفه اسلامی را سیری در راه جمع دین و فلسفه می‌دانم، معتقد نیستم که از فلسفه در همه جا بتوان برای ترویج دین بهره برد.
استاد درس معارف اسلامي باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟ هرگونه توصیه، پیشنهاد و یا انتقاد حضرتعالی در این زمينه، برای ما مغتنم است؟
استاد درس معارف باید در اعتقادات دینی و دستورهای اخلاقی، راسخ باشد؛ و گشاده‌رو و صبور و خوش‌بیان و اهل مدارا و صاحب دانش کافی از معارف دینی و به اوضاع زمان و مخصوصاً از وضع دین در جهان آگاه باشد، تا این درس به بهترین نحو تدریس شود. البته همه درس‌ها را باید خوب تدریس کرد، اما این درس با درس‌های دیگر تفاوت دارد و نباید بد تدریس شود؛ زیرا بد تدریس شدن اين درس از تدریس نشدنش بدتر است.

register.png