try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:

مطالعات ديني در ايران وغرب

ارسال مطلب براي دوستارسال مطلب براي دوست
نام نویسنده: 
دكتر محمد لگنهاوزن

اشاره
دكتر محمد لگنهاوزن در سوم مي 1953 ميلادي در نيويورك متولد شد. وي در سال 1983 دكتراي خود در رشته فلسفه را از دانشگاه هوستون اخذ كرد. وي در سال 1979 در اين دانشگاه استخدام شد كه تا 1989 به تدريس دروس مقدمه منطق، مقدمه فلسفه، زيبايي‌شناسي، فلسفه علم، علم اخلاق، فلسفه مذهب و متافيزيك مشغول بود.
دكتر لگنهاوزن در مورد چگونگي اسلام آوردن خود مي‌گويد:
«هر چند من كاتوليك بودم و تحت تعليم و تربيت مذهبي قرار داشتم ولي بعد از اينكه وارد دانشگاه شدم، مسيحيت را ترك كردم. پس از آن به لحاظ فلسفي افكار من تحت تأثير اگزيستانسياليسم الحادي و پوزيتيويسم منطقي بود. در اخلاق نيز از نويسندگاني چون پيرپرودن و پيتر كروپتكين متأثر بودم. ولي در سال 1979 از طريق دانشجويان مسلمانِ خودم در دانشگاه تگزاس جنوبي، ترجمه آثار دكتر شريعتي، علامه طباطبايي، شهيد مطهري و مهمتر از همه ترجمه‌اي از نهج‌البلاغه آشنا شدم. به دنبال مطالعه اين آثار هر روز بيشتر به اسلام جذب مي‌شدم. من به ويژه از ترجمه حكايات مولانا، سعدي، عطار و عرفاي ديگر متأثر شدم. اين در حالي بود كه بسيار مجذوب فعاليت‌هاي عدالتخواهانه و سياسي حضرت‌امام(ره) و ديگر كساني بودم كه فعاليت‌هايشان وقف پيروزي انقلاب اسلامي ايران شده بود.
سرانجام در سال 1983 در مسجدي در هوستون شهادتين را خواندم و يكي از بنيانگذاران انجمن دانشجويان مسلمان دانشگاه تگزاس جنوبي شدم. در سال 1985 فرصت پيدا كردم تا به مناسبت جشن ششمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، ايران را از نزديك ببينم و در سال 1989 با دعوت انجمن حكمت و فلسفه به ايران آمدم و در آنجا به مدت چهار سال مشغول تدريس شدم. پس از آشنايي با بنياد باقرالعلوم(ع)، آيت‌الله مصباح يزدي از من براي تدريس فلسفه و تحصيل در اين بنياد دعوت كرد. هم اكنون به تدريس و تحقيق در مؤسسه تحقيقاتي و آموزشي حضرت امام‌خميني(ره) در قم مشغول هستم.»
دكتر لگنهاوزن علاوه بر مقالات بسياري كه در مجلات تخصصي خارج و داخل كشور به چاپ رسيده است، داراي تأليفاتي از جمله اسلام و كثرت‌گرايي ديني و سياحت انديشه در سپهر دين مي‌باشد.
معارف از همكاري شايسته روابط‌عمومي مؤسسه امام‌خميني(ره) در انجام اين گفتگو تشكر مي‌نمايد.

در آغاز، لطفاً درباره رويكردهاي غالب در مطالعات الاهيات در غرب توضيح دهيد.
در دانشگاه‌هاي آمريكا در رشته الاهيات و دين‌شناسي به رويكرد تاريخيِ مسائل، اهميت زيادي داده مي‌شود. اين گرايش در دانشگاه‌هاي غربي 200 سال قدمت دارد. جالب آنكه هگل در كتابي كه با عنوان «درس‌هاي هگل درباره فلسفه دين» منتشر شده و در سال 1827 نوشته شده از اين وضعيت شكايت مي‌كند. او گلايه مي‌كند كه در دانشگاه‌هاي ما به جاي ارزشيابي نظرات و عقايد موجود به تاريخ پيدايش آنها مي‌پردازند و اين نظير آن است كه مانند يك حسابدار با جيب‌هاي خالي تنها پول‌هاي ديگران را شمارش مي‌كنيم. اين مسأله در ايران به اين صورت نيست. تا جايي كه من آشنايي دارم و تعدادي پايان‌نامه را ديده‌ام، اگر چه برخي از آنها به مسائل تاريخي پرداخته‌اند، اما به آن حد به رويكرد تاريخي حساسيت و سخت‌گيري نشان داده نمي‌شود. در اين آثار سعي مي‌شود نظر خود دانشجو و بررسي و نقد نظريات هم منعكس شود. اگر كسي در آمريكا بخواهد درباره تجسد به تحقيق بپردازد براي آنكه بتواند نمره عالي كسب كند، لازم نيست نظر كليسا را رد يا تأييد كند و درباره درستي يا نادرستي آن به نقد و بررسي بپردازد. او تنها بررسي مي‌كند كه اين فكر چگونه در مسيحيت پيدا شد و تفسير علماي بزرگ مسيحي در طول تاريخ درباره آن چه بوده است؟!
درباره روش تحقيق در الاهيات و فلسفه هم توضيح دهيد. آيا اين روش‌ها در ايران و غرب با هم تفاوتي دارد؟
در غرب رابطه ميان دانشكده فلسفه و دانشكده الاهيات چندان خوب نيست. البته از نظر فكري ميان دانشكده فلسفه و دانشكده الاهيات در تهران هم تفاوت‌هايي به چشم مي‌خورد. شايد اين يك شباهت ميان وضعيت فلسفه و الاهيات در ايران و آمريكا باشد. در دانشگاه‌هاي آمريكايي در رشته الاهيات، روش تحقيق خاصي وجود ندارد. من وقتي به ايران آمدم از وجود اين همه بحث در مورد روش تحقيق تعجب كردم. چراكه كتاب‌هاي روش تحقيق بسياري، حتي در رشته فلسفه، مي‌توانيد پيدا كنيد و بخوانيد. در آمريكا روش تحقيق خاصي وجود ندارد و حتي بعضي از اساتيد بر ضدّ روش موضع‌گيري مي‌كنند. آنها معتقدند انسان نبايد براي تحقيق در رشته فلسفه به چارچوب خاصي محدود شود. البته در اينجا گاهي اوقات دروس روش تحقيق به بيان شيوه‌هاي فيش‌برداري و نگارش محدود مي‌شود، در حالي كه اين آموزش‌ها بايد در دوران دبيرستان ارائه شود، نه به عنوان يك واحد درسي جدا در دانشگاه‌ها. روش‌هاي تحقيق نيز بيشتر به گرايش‌ها وابسته است. مثلاً در دين‌شناسي اگر كسي بخواهد از ديدگاه روانشناسي دين به تحقيق بپردازد، بايد با روش‌هاي تحقيق در روانشناسي و اطلاعات آماري و طرز تهيه پرسشنامه‌ها و جمع‌آوري اطلاعات آشنا باشد. به همينگونه، تحقيق در انسان‌شناسي روش ديگري دارد كه اگر كسي در مطالعات اديان بخواهد درباره وضع دينداري، مراسم و تشريفات مذهبي و مشكلات مردم يك دهكده به تحقيق بپردازد از اين روش‌ها استفاده مي‌كند. در واقع اين روش‌ها در علم اديان وجود ندارد، بلكه در انسان‌شناسي مطرح است. همانطور كه در دين‌شناسي از روش‌هاي تحقيق روانشناسي استفاده مي‌كنند، مطالعات اديان نيز از روش‌هاي‌تحقيق انسان‌شناسي بهره مي‌گيرد.
اين در حالي است كه در فلسفه از همان ابتدا روش خاصي براي تحقيق وجود نداشته است. محقق تنها با يك سنت فلسفي آشنا بوده و در برخورد با سؤالات متفاوت به دنبال ارائه پاسخ است. در حال حاضر فلسفه در غرب به دو قسم فلسفه تحليلي و قاره‌اي تقسيم مي‌شود. كساني كه به فلسفه تحليلي مي‌پردازند نسبت به تاريخ فلسفه توجه كمتري دارند. در اين رشته بيشتر به معاني، مفاهيم و مسائل به وجود آمده توجه مي‌شود. همواره سعي بر اين است كه آخرين پاسخ‌ها به مسائل فلسفه مورد بررسي قرار گيرد و معاني اصطلاحات و مفاهيم فلسفي مورد بازبيني قرار گيرد. در اين گرايش فقط ارجاعات مختصري به تاريخ فلسفه صورت مي‌گيرد. مخصوصاً در ميان پوزيتيويست‌ها رسم بر اين بوده است كه به دنبال گفته‌ها و نظريات پيشينيان مانند افلاطون، ارسطو و ... نباشند. آنها مي‌خواستند بدانند استدلال‌هاي ارائه شده در آخرين مقالات و پژوهش‌ها درباره مسائل فلسفه چه بوده است تا به ارزشيابي درباره آنها بپردازند. هگل معتقد بود كه روش ديالكتيكي وي، در تاريخ تحقق و عينيت يافته است و هر چه روند تاريخ رو به جلو پيش رود، اين ديالكتيك بيشتر تحقق پيدا مي‌كند. براي من بسيار جالب است كه اين گرايش در فلسفه تحليلي، خود نوعي واكنش بر ضد اين ديدگاه هگل بود. به تازگي در كتابي از مايكل فريد من، كه در تاريخ فلسفه تحليلي مشغول تحقيق است، اين مطلب را خواندم: او مي‌گويد هگل با وجود اظهارنظرهايي كه در مباحث تجربي ارائه مي‌كرد اطلاعات چنداني در زمينه علوم تجربي نداشت و اين موضوع واكنش‌هايي را در ميان دانشمندان علوم تجربي كه گرايش فلسفي داشتند به وجود آورد. آنان مي‌گفتند هگل چگونه به خود اجازه مي‌دهد درباره فيزيك و علوم تجربي اظهارنظر كند در حالي كه به تحصيل در اين رشته‌ها نپرداخته است و تنها الاهيات خوانده است و اظهار داشتند كه بايد يك فلسفه علمي مطرح كنيم.
يكي از اولين كساني كه به اين موضوع پرداخت هِلم هُوس، فيزيكدان آلماني بود كه در نهضتي با شعار «بازگشت به كانت» شركت كرد. البته او خيلي به فلسفه كانت وابسته نبود، اما چون كساني كه شعار بازگشت به كانت را سر مي‌دادند ضدهگل بودند او را نيز جزء اين دسته به شمار مي‌آورند. هِلم هُوس معتقد بود وقتي مي‌خواهيم به مباحث فلسفي بپردازيم بهتر است به جاي استفاده از مباحث نظري و انتزاعي -مانند آنچه هگل به كار مي‌برد- از جديدترين يافته‌هاي علومي مانند روانشناسي بهره بگيريم.
پوزيتيويست‌ها معتقد بودند اين فلسفه نمي‌تواند مانند علوم تجربي پيش برود و هميشه در باتلاق تاريخ خود مي‌ماند و به جاي اين بايد از همان روش‌هاي به كار گرفته شده در علوم تجربي استفاده كرد. وقتي كسي مي‌خواهد در زمينه بيولوژي چيزي بنويسد، بررسي نمي‌كند كه در اين رشته از زمان ارسطو به بعد چه نظراتي ارائه شده است. اما برخلاف فيلسوفاني مانند هگل كه از اين روش استفاده مي‌كردند، پوزيتويست‌ها معتقد بودند بايد اين روش را كنار گذاشت و در بررسي مسائل، آخرين يافته‌ها را مورد توجه، مقايسه و ارزشيابي قرار داد.
گرايش فلسفه تحليلي در مقابل فلسفه قاره‌اي قرار مي‌گيرد. در گرايش فلسفه قاره‌اي روش هگل طرد نشده است و هنوز تأكيد زيادي بر بررسي تاريخ فلسفه صورت مي‌گيرد. فلسفه قاره‌اي مانند فلسفه هگل و فلسفه اگزيستانسياليزم نفوذ بيشتري در ميان دانشجويان الاهيات و ادبيات دارد؛ زيرا همه رويكردهاي مربوط به فلسفه قاره‌اي روش‌هاي كمابيش مشتركي دارند. آنها همگي به سير تاريخي فلسفه و موضوع‌هاي مربوطه، مي‌پردازند. البته مقصودم اين است كه سبك كار و تحقيق و مطالعه آنها مشترك است وگرنه خود گادامر كه فلسفه قاره‌اي دارد ضد روش است. مقصود از روش معناي تسامحي و عام آن است. اگر كسي در غرب بخواهد در رشته ادبيات انگليسي به فلسفه مراجعه كند سراغ فلسفه تحليلي نمي‌رود. او بيشتر به هايدگر، سارتر و دريدا مراجعه مي‌كند؛ زيرا مخاطب اين فلاسفه روشنفكران به معني عام هستند؛ مثلاً مي‌گويند كه اين سوابق تاريخي وجود دارد و اين نكته در آنجا هست و با استفاده از آن به مسائل مي‌پردازند، اما در فلسفه تحليلي مخاطب عام وجود ندارد؛ يعني مخاطب كسي كه در فلسفه تحليلي مقاله مي‌نويسد -مانند علوم طبيعي- كساني از همان رشته هستند؛ مثلاً اگر در موضوع پزشكي مقاله‌اي نوشته مي‌شود براي استفاده عوام نيست، بلكه براي پزشكان ديگري در همان رشته نوشته شده است. البته ما سعي كرده‌ايم ساده‌گويي كنيم وگرنه تفاوت اين دو گرايش تا اين حد واضح نيست. ما مي‌توانيم فيلسوفان تحليلي پيدا كنيم كه توجه خاصي نيز به رويكرد تاريخي دارند.

آيا در دانشگاه‌هاي آمريكايي هم به يادگيري زبان خارجي و زبان علمي نياز هست؟ زبان‌هاي خارجي در اين دانشگاه‌ها چه وضعيتي دارد؟
يكي از تفاوت‌هاي مربوط به چگونگي تحصيل در غرب و ايران، مربوط به زبان است. در آمريكا دانشجويان به اندازه كافي زبان خارجي نمي‌خوانند؛ از همين رو، معمولاً به كتاب‌هايي كه به زبان انگليسي چاپ مي‌شوند محدود هستند؛ البته در آنجا مترجمان خوبي هستند كه كتاب‌هاي خارجي را ترجمه مي‌كنند؛ مثلاً ترجمه كتاب‌هاي مهم فرانسوي يا آلماني به فاصله چند ماه در بازار كتاب آمريكا عرضه مي‌شود. هر چند كه اين كار، كافي نيست و اگر كسي بخواهد مثلاً به فلسفه امروز آلمان تسلط پيدا كند نبايد به ترجمه‌ها اكتفا كند. تنها در مورد بعضي از فيلسوفان مانند هابرماس اينگونه است كه همه آثار آنان بلافاصله پس از انتشار، به زبان انگليسي ترجمه و پخش مي‌شود. اما براي ديگران كه شهرتي ندارند اين وضعيت اتفاق نمي‌افتد. در ايران نيز مشكل يادگيري زبان در ميان دانشجويان وجود دارد. اين موضوع مخصوصاً براي دانشجوياني كه قصد كار تحقيقاتي در حوزه ديني دارند ضروري است؛ دانشجويان بايد حتي به زبان فارسي كه زبان مادري آنها است، به گونه‌اي مسلط باشند كه بتوانند به راحتي نگارش كنند. حتي بعضي از اساتيد با وجود اينكه به خوبي به زبان فارسي صحبت مي‌كنند، نمي‌توانند به همان خوبي به اين زبان بنويسند. علاوه بر زبان فارسي، دانشجويان بايد به زبان عربي مسلط باشند. كسي كه مي‌خواهد به مطالعات ديني بپردازد، حتماً بايد متون ديني را كه به زبان عربي نوشته شده است مطالعه كند. يادگيري زبان عربي هم كار مشكلي است و معمولاً طلاب براي يادگيري كامل زبان عربي چند سال وقت صرف مي‌كنند.
علاوه بر اين، اگر بخواهند به تحقيق و پژوهش در متون غربي و مباحث مطرح در آنجا بپردازند، لازم است به زبان انگليسي نيز مسلط باشند؛ چرا كه رايج‌ترين زبان مورد استفاده در غرب زبان انگليسي است. يادگيري زبان انگليسي هم كار مشكلي است؛ بنابراين كار علمي براي دانشمندان ايراني نسبت به كساني كه در غرب در رشته الاهيات تحصيل مي‌كنند سخت‌تر است. متناسب با رشته‌هاي تحصيلي تفاوت‌هاي ديگري نيز ميان كار علمي در ايران و آمريكا وجود دارد؛ به عنوان مثال، اگر كسي در آمريكا بخواهد درباره اديان يا حتي مسيحيت به تحقيق بپردازد، به ويژه در صورتي كه در دوره دكترا باشد، حتماً بايد به دو زبان قديم و دو زبان جديد مسلط شود. معمولاً اين زبان‌ها يوناني، لاتين، آلماني و فرانسوي است. در آنجا تحصيل در دوره دكترا بسيار دشوار است.

تحصيل در مقطع دكترا در دانشگاه‌هاي ايران و آمريكا چه تفاوت‌هايي با هم دارد؟
در آمريكا مثل ايران وزارت علومي كه بر همه دانشگاه‌ها نظارت داشته باشد، وجود ندارد. در آنجا هر دانشگاهي به طور مستقل برنامه‌ريزي مي‌كند. مثلاً برخي دانشگاه‌ها فقط دانشجوياني را براي دوره دكترا مي‌پذيرند كه فوق‌ليسانس را نيز از همان دانشگاه گرفته باشند و در برخي دانشگاه‌ها مطالب خواندني و واحدهايي كه بايد گذرانده شود تنها مربوط به دوره فوق‌ليسانس است و در دكترا تنها به پايان‌نامه مي‌پردازند. اما در اينجا در دوره‌هاي فوق‌ليسانس و دكترا دروس دو واحدي زيادي بايد گذرانده شود. اين به نظر من خيلي مطلوب نيست. به نظر من بهتر است كه به جاي اين درس‌هاي دو واحدي متعدد، دروس كمتر ولي عميق‌تر چهار واحدي در نظر گرفته شود. در اينجا دانشجويان دروس دو واحدي زيادي را فقط حفظ مي‌كنند و امتحان مي‌دهند. البته اين موضوع در آنجا هم وجود دارد. براي خود من درس‌هايي كه به صورت كنفرانس و ارائه مطالب از سوي دانشجويان برگزار مي‌شد، مطلوب‌تر بود. بهترين درس‌هايي كه من خواندم اينطور بود. در اين روش مخصوصاً در سطح دكترا استاد تنها نقش يك داور را بازي مي‌كند. مثلاً از ميان ده دانشجويي كه در يك گروه بوديم با توجه و تمركز بر دو يا سه مقاله كه استاد معرفي مي‌كرد بايد در موضوعي خاص مقاله‌اي مي‌نوشتيم. پس از آن بايد دانشجوي ديگري اين مقاله را نقد كند. بنابراين يك هفته قبل از ارائه مقاله بايد متن مقاله آماده شده و در اختيار ساير دانشجويان قرار مي‌گرفت و مثلاً مقاله‌اي ده صفحه‌اي بايد در پنج صفحه مورد نقد قرار مي‌گرفت. اين مسأله باعث رقابت جدي دانشجويان مي‌شد. در همين مرحله و با همين روش بود كه ما با مسائل نگارشي و ويرايشي آشنا شديم. مخصوصاً استادي داشتيم كه چندان مشهور نبود، اما در اين زمينه بسيار سخت‌گير بود. اگر در متن مقاله ما يك ويرگول جابجا نوشته شده بود، حتماً تذكر مي‌داد. كتاب‌هايي براي يادگيري قواعد نگارشي معرفي مي‌كرد كه ما بايد با مطالعه اين كتاب‌ها مقاله خود را اصلاح مي‌كرديم. ما با راهنمايي آن استاد ياد گرفتيم كه چگونه بايد مقاله بنويسيم. همين‌طور، در اين روش ياد مي‌گرفتيم كه چه نوع نقدي علمي و قابل قبول است و چه بحث‌هايي نبايد صورت گيرد. مثلاً اگر دانشجويي به جاي نقد علمي تنها به اين گفته بسنده مي‌كرد كه ‌استدلال شما خنده‌دار است يا كسي آن را باور نمي‌كند، استاد تذكر مي‌داد كه اين نقد غلط است و شما نمي‌توانيد با صِرف خنده‌دار دانستن يك استدلال آن را رد كنيد، بلكه بايد بتوانيد اشكال بحث را پيدا و بيان كنيد. اين روش بسيار آموزنده بود.

در دانشگاه‌هاي آمريكايي چه مباحثي با عنوان الاهيات ارايه مي‌شود؟ لطفاً درباره روش‌هاي تدريس اين رشته در ايران و غرب هم توضيح دهيد.
الاهياتي كه در غرب آموزش داده مي‌شود با آنچه در اينجا مطرح است، تفاوت زيادي دارد. در بعضي از موارد آنچه در اينجا در جريان است يك مزيت به حساب مي‌آيد. من وقتي در آمريكا با اساتيد اين رشته، درباره روش تدريس در حوزه صحبت مي‌كردم، بعضي از آنها مي‌گفتند اي كاش ما هم در اينجا نظير همين روش را داشتيم. در روشي كه در حوزه استفاده مي‌شود نكات جالب زيادي هست؛ طلاب فرصت خاصي را به بحث با كسي كه خودشان انتخاب كرده‌اند، اختصاص مي‌دهند. همچنين به جاي عوض كردن پي در پي استاد، چندين سال به طور متمركز نزد يك استاد به فراگيري علم مشغول مي‌شوند. اينكه كسي چندين سال از استادي درس بگيرد خيلي خوب است و در هيچ جاي دنيا پيدا نمي‌شود. دانشجويان در دانشگاه‌هاي آنجا دروس سه يا چهار واحدي مي‌گذرانند و اگر استادي را خيلي دوست داشته باشند، حداكثر مي‌توانند تا سه ترم از او درس بگيرند و بيشتر از اين بسيار نادر است. ولي در حوزه، دانشجو مي‌تواند چند سال از يك استاد درس بگيرد و روشن است كه با اين روش بهتر مي‌تواند به عمق انديشه استاد پي ببرد و از نظرات وي استفاده كند. من با يكي از دوستان ايراني درباره سال‌هايي كه شاگرد علامه طباطبايي بودند صحبت كردم. ايشان مي‌گفت «ما 15 سال از علامه طباطبايي درس گرفتيم و آنچه آموختيم بسيار بيشتر از آشنايي با نظرات ايشان درباره نكات مختلف علمي بود.» اين چيزي است كه در غرب پيدا نمي‌شود؛ و يكي از مزيت‌هاي حوزه علميه است و در دانشگاه‌ها هم پيدا نمي‌شود. در آنجا براي دانشجوياني كه مي‌خواهند الاهيات بخوانند و كشيش يا روحاني شوند دوره خاصي دارند كه پس از گرفتن مدرك دكترا اين دوره را مي‌گذرانند و سپس مي‌توانند مسئول كليسا شوند و به خاطر اينكه چنين هدفي در نظر دارند، همه آنچه را كه يك فرد در چنين مسئوليتي نياز دارد تحت عنوان الاهيات، آموزش مي‌بينند. به عنوان مثال حتي روانشناسي عملي را كه در مشاوره‌ به زنان و مردان مسيحي به كار آنان مي‌آيد، تحت عنوان الاهيات مطالعه مي‌كنند. آنها اين را «الاهيات شباني» مي‌نامند؛ در اين الاهيات حتي مباحث روز، مانند محيط زيست يا فمنيسم كه در غرب مورد بحث و ابتلاي مردم است، تحت عنوان الاهيات، آموزش داده مي‌شود؛ چون مردم نگراني‌هاي زيادي دارند، به كليسا مراجعه مي‌كنند و مي‌پرسند دين ما در اين‌باره چه مي‌گويد و كليسا هم بايد جواب داشته باشد؛ به همين خاطر امروزه كتاب‌هاي زيادي از سوي كليسا در اين‌باره به چاپ رسيده است. بعضي از مباحث نيز با موضوعات مطرح در كتب كلامي ما اشتراكاتي دارند؛ مانند بحث درباره كتاب مقدس و تفسير آن. البته در غرب بيشتر بر تاريخ تفسير كتاب مقدس تأكيد مي‌شود. بحثي هم شبيه كلام سنتي كه در اينجا ارائه مي‌شود در آمريكا وجود دارد. همينطور جنبه‌هاي مختلف ديگري مانند مباحث اخلاقي مثل سقط جنين مورد بحث قرار مي‌گيرد. الاهيات سياسي نيز يكي ديگر از همين جنبه‌ها است. در الاهيات سياسي از اينكه يك مسيحي در وضعيت سياسي كنوني چه وظيفه‌اي دارد سخن به ميان مي‌آيد.
دانشجويان در آمريكا پس از دوره ليسانس، دو يا سه سال صرف دوره فوق‌ليسانس و چهار يا پنج سال صرف دوره دكترا مي‌كنند. تفاوتي كه نوشتن پايان‌نامه در آنجا با وضعيت اينجا دارد، اين است كه براي نوشتن پايان‌نامه در اكثر دانشگاه‌ها محدوديت زماني خاصي وجود ندارد. در آنجا خيلي عجيب نيست كه دانشجويي براي نوشتن پايان‌نامه خود ده سال وقت صرف كند. البته از نظر آنها طول كشيدن نوشتن پايان‌نامه خوب نيست و معمولاً دانشجويان موفق با گذشت حدود هفت سال پايان‌نامه خود را تمام مي‌كنند.

اين موضوع درباره فلسفه دين به چه صورت است؟ يعني در آمريكا چه مباحثي به دانشجويان فلسفه دين تدريس مي‌شود؟
در آمريكا وقتي فلسفه دين تدريس مي‌شود، دانشجويان بايد هم فلسفه بخوانند هم الاهيات. در حالي كه پدران كليسا مانند آگوستين و آكويناس و ... خودشان را فيلسوف دين نمي‌دانستند، اما به فلسفه پرداختند و مباحث آنها الاهياتي هم بود اما اينها را از هم جدا نكردند. در حال حاضر چيزي كه بيشتر به فلسفه دين مشهور است گرايشي است كه در فلسفه تحليلي پيدا شد. افرادي مانند پلنتينگا و هوستون تصميم گرفتند انجمن فيلسوفان مسيحي را تشكيل دهند و مجله‌اي هم درباره فلسفه دين منتشر كنند.
آنچه كه در سال 1978 اتفاق افتاد و مشهور شد بعد از اين بود كه فلسفه دين بسيار رشد كرد. البته پيش از اين هم فلسفه دين بود؛ اما مسائلي كه امروز به نام فلسفه دين مطرح مي شود از آن گرايش سرچشمه گرفت. هگل هم بحث‌هايي تحت عنوان فلسفه دين داشت. او وقتي مي‌خواهد فلسفه دين را تعريف كند مي‌گويد: «پرداختن به فلسفه دين عبادت است.» او مي‌گويد: «اين همان چيزي است كه در الاهيات به آن پرداخته مي‌شود؛ تنها روش ما تفاوت دارد.» او مي‌گويد: «روشي كه در الاهيات به كار گرفته مي‌شود بيشتر به كتاب و مباحث نقلي توجه دارد، اما ما مي‌خواهيم با روش كاملاً عقلي به همان نتايج برسيم.»
چيزي كه هگل از آن با نام بحث عقلي ياد مي‌كند با آنچه در بحث فلسفه دين رواج دارد تفاوت مي‌كند. او هيچ جا نگفته كه بدون اعتقاد و با عقل محض شروع كنيم؛ حتي وي مي‌گويد كسي كه از ابتدا اعتقادي ندارد نمي‌تواند به خوبي درباره اين موضوعات تعقل كند؛ يعني به نظر هگل ايمان پيش‌فرضي است براي تعقل موفق در مباحث فلسفه دين. هگل بين فلسفه و ايمان داشتن و اساساً تأثير ايمان در فلسفه و تحقيقات فلسفي هيچگونه منافاتي نمي‌بيند. البته بعدها و حدوداً در سال‌هاي 1950 فيلسوفان ملحدي بودند كه مي‌خواستند درباره مباحث ديني مانند اثبات وجود خداوند اظهار نظر كنند. از اين رو، هم كساني كه ايمان دارند و ايمان خود را در فلسفه دين خود تأثير مي‌دهند و هم كساني كه ايمان ندارند مي‌توانند به فلسفه دين بپردازند. فلسفه دين از اين لحاظ خنثي است كه هم دينداران و هم غير دينداران مي‌توانند درباره آن به تحقيق و مطالعه بپردازند. از اين رو ديندار بودن فرد هيچ منافاتي با فلسفه‌ورزي و پرداختن به مسائل فلسفي و فلسفه دين ندارد.

اولويت‌هاي دين‌پژوهي در ميان دانشمندان مسيحي كدام است؟ در سال‌هاي اخير چه موضوعاتي نظر پژوهشگران مسيحي را به خود جلب كرده است؟
تعيين اولويت‌هاي پژوهش، بسته به فرقه‌هاي مختلف متفاوت مي‌شود. حتي در فرقه بزرگي مثل كاتوليك نيز اين موضوع به گرايش‌هاي مختلف آن بستگي دارد. امروزه در كليساي كاتوليك تأكيد زيادي بر قداست حيات است. آنها از اين موضوع بر ضد مسائلي مانند سقط‌جنين استفاده مي‌كنند. فرقه‌هاي ديگر نيز موضوعات زيادي را مورد پژوهش قرار مي‌دهند. امروزه فمنيسم يكي از اولويت‌هاي بسيار مهم است. الاهيات سياسي هم، مخصوصاً در آمريكا و در دوران جرج بوش، بحث بسيار داغي دارد. بوش در حضور مردم دعا مي‌خواند و اين باعث شده است كه برخي بگويند او از دين سوء‌استفاده مي‌كند و برخي ديگر بگويند دينداري بايد اينگونه باشد. امروزه نزاع زيادي درباره نقش دين در دولت آمريكا درگرفته است و اين وضعيت در موضوع پايان‌نامه‌ها نفوذ زيادي داشته است.
همينطور بعد از ماجراهايي كه درباره اسلام و تروريسم اتفاق افتاد، بحث گفتگوي اديان و بررسي‌هاي تطبيقي اديان رواج پيدا كرده است. بيشتر اين بحث‌ها درباره اسلام نيز مطرح است، اما فقط رويكرد سياسي و اجتماعي دارد و ريشه‌هاي اعتقادات مورد بررسي قرار نمي‌گيرد. البته پژوهش درباره اين موضوعات از مركز خاصي مديريت نمي‌شود. دانشگاه‌ها بيشتر به صورت مستقل و براي جذب دانشجويان اين كار را مي‌كنند.
بحث‌ها در اينجا بيشتر حول اين موضوع مي‌چرخد كه دو يا سه روشنفكر خاص چه مي‌گويند و ما بايد چه جوابي به آنها بدهيم. البته در آنجا هم روشنفكراني كه آنها را منحرف مي‌نامند، وجود دارند؛ مثلاً «جان هيك» كسي است كه او را از كليساي خودش اخراج كردند، اما در كليساي ديگري از همان فرقه او را پذيرفتند. در ميان پروتستان‌ها هم بعضي‌ها نظرات او را رد كردند و بعضي‌ها از او حمايت كردند. ولي اگر در كل آثاري كه در الاهيات منتشر مي‌شود دقت كنيم، فقط مقدار كمي از آنها مربوط به اين است كه يك فرد چقدر منحرف شده است و يا چقدر قابل قبول است. مسائلي كه در آنجا مورد بررسي قرار مي‌گيرد بيشتر موضوعاتي است كه آنها فكر مي‌كنند در ارتباطشان با مردم براي آنها مفيد است. آنها بيشتر به دنبال بررسي مباحث روز هستند؛ مباحثي كه براي مردم سؤال برانگيز مي‌باشد‌؛ البته منظور من اين نيست كه بحث‌هاي تخصصي مطرح نمي‌شود. مثلاً نمي‌خواهم بگويم كه در آنجا متخصص «آنسِلم» نمي‌توانيد پيدا كنيد.

شما دوران نوجواني خود را در مدرسه كاتوليك گذرانديد. مدارس ديني در غرب چه وضعيتي دارند؟ برنامه اين مدارس چيست؟
اكثر فرقه‌هاي بزرگ مسيحيت براي خود مدارس ديني دارند. اين مدارس هم شامل دوره‌هاي مخصوص كودكان مي‌شود و هم دوره‌هاي دبيرستاني و دانشگاهي. حتي منونايت‌ها كه فرقه كوچكي هستند، چند دانشگاه مخصوص به خود دارند. علاوه بر اين نكته جالب اين است كه در اين مدارس يك برنامه آموزشي براي عوام هم در نظر گرفته شده است. مثلاً اعلام مي‌شود كه هفته‌اي يكبار كلاسي تحت عنوان الاهيات و فمنيسم برگزار مي‌شود و علاقمندان مي‌توانند شركت كنند.
البته اين مدارس غيردولتي هستند؛ زيرا در مدارس دولتي جايز نيست حتي نام خداوند برده شود. اما وقتي فرزندان شما در مدارس دولتي درس مي‌خوانند مثلاً مركز اسلامي كلاس‌هايي را در روز يكشنبه برگزار مي‌كنند كه دانش‌آموزان مي‌توانند دروس ديني را آنجا بخوانند. البته من در مدرسه كاتوليك‌ها درس خواندم، اما دانش‌آموزان كاتوليكي كه در مدارس دولتي تحصيل مي‌كردند هفته‌اي يك روز اجازه داشتند كه در مدارس كاتوليك دروس ديني بخوانند و كليسا هم براي آنها برنامه‌ريزي‌هاي خاصي داشت. البته اينكه مدارس دولتي دروس ديني ندارند، به اين دليل است كه فرقه‌هاي مختلف مسيحيت خودشان نمي‌خواهند كه دولت به اين بحث‌ها وارد شود؛ زيرا مي‌ترسند بر ضد يكي از فرقه‌ها بحث شود. البته در گذشته كمي رنگ و بوي مسيحيت در مدارس دولتي وجود داشت، اما امروزه ديگر خبري از دين نيست؛ زيرا ملحدان نيز اعتراض كردند كه بايد عقايد ما نيز در نظر گرفته شود و از نظر ما هيچ خدايي نيست و هيچ ديني نبايد تبليغ شود.
حتي وقتي در مدارس، فمنيسم تدريس مي‌شد، جنجال بزرگي ايجاد شد كه اين موضوع بر ضد عقايد مسيحيت است و دولت با اين كار از بيطرفي خارج شده است.
وقتي من در مدرسه كاتوليك‌ها درس مي‌خواندم، برنامه اين بود كه ما از ديگران جدا شويم؛ يعني ما بايد قواعدي را رعايت مي‌كرديم كه شايد ديگران ملزم به رعايت آنها نبودند. البته امروزه اينطور نيست، اما آن موقع كاتوليك‌ها روز جمعه گوشت نمي‌خوردند. به ما مي‌گفتند اگر مثلاً در روز جمعه با دوستان خود به تماشاي بيس‌بال رفتيد و آنها مي‌خواستند سوسيس بخورند شما بايد مقاومت كنيد و نخوريد، حتي اگر طعم و بوي خيلي خوبي هم داشته باشد. آنها درباره روابط نامشروع هم به ما توصيه مي‌كردند كه در برابر آن مقاومت كنيم. اين كارها در افكار بچه‌ها نفوذ داشت. ما فكر مي‌كرديم كه كاتوليك هستيم و با ديگران تفاوت داريم و بايد نسبت به اخلاق خودمان بيش از ديگران سخت‌گير باشيم.

متون درسي مدارس در آمريكا چگونه تدوين مي‌شود؟ نظارت بر اين مسأله چگونه است؟
در آنجا تدوين متون درسي متولّي خاصي ندارد. در واقع رقابت شديدي ميان شركت‌هاي انتشاراتي براي تدوين متون وجود دارد. در اين بين، وزارت علوم تنها نظارت مي‌كند. مثلاً اعلام مي‌كند كه دانش‌آموزان كلاس چهارم در درس علوم بايد اين مفاهيم را ياد بگيرند و بعد مؤسسات انتشاراتي شروع به چاپ كتاب در اين موضوعات براي درس علوم مي‌كنند. پس از اين مدارس بررسي مي‌كنند كه كدام كتاب مطلوب‌تر است و يا داراي ساير شرايط مورد نظر است. هر كتابي كه بخواهد تدريس شود، تنها بايد از سوي يك هيأت ايالتي مورد تأييد قرار بگيرد. در ايالت تگزاس همين هيأت تصويب كرد كه هيچ كتابي كه در آن داروينيسم طرح شده باشد نمي‌تواند به عنوان متون درسي مورد استفاده قرار گيرد. البته اين موضوع شامل مدارس ديني كه تحت نظارت دولت نيست نمي‌شود. مثلاً در مركز اسلامي كه برخي از دانشجويان ايراني در آنجا به تحصيل مي‌پردازند، خودشان موضوعاتي را انتخاب و منابعي را جمع‌آوري كردند و يك متن درس براي استفاده دانش‌آموزان مسلمان نوشتند.

آيا در اين مدارس مسايل سياسي هم طرح مي‌شود؟
اساساً در مدارس آمريكا درباره حكومت بحث نمي‌شد. البته وقتي من بچه بودم، دوره جنگ ويتنام بود. تقريباً سال هفتم يا هشتم بودم و يادم هست كه بحث‌هاي زيادي در بين بچه‌ها و همين‌طور در ميان اساتيد درباره اين جنگ وجود داشت و معلوم بودكه بعضي‌ها با مواضع دولت درباره جنگ موافق و برخي مخالف بودند. در ميان پروتستان‌ها هم اين اختلافات وجود داشت، اما بعضي‌ها بيشتر مخالفت مي‌كردند و برخي كمتر؛ اما در مدرسه‌اي كه من بودم اكثريت كاتوليك‌ها هر چه را كه دولت مي‌گفت قبول مي‌كردند. يادم هست كه در آن زمان كليسا فقط از پخش فيلم‌هايي كه صحنه‌هاي غيراخلاقي داشت ناراحت بود. سينماها آزاد بود و هر كسي مي‌توانست به آنجا برود. كليسا خيلي اصرار مي‌كرد كه بچه‌ها اجازه ورود نداشته باشند. كليسا فقط در همين مباحث دخالت مي‌كرد. بيشتر بچه‌هايي كه مي‌شناختم محافظه‌كار بودند، خانواده خودمان چپ بودند؛ چون پدرم در يك اتحاديه كارگري فعاليت مي‌كرد، به همين خاطر كمي موضوعات اقتصادي و مسائل كارگري در خانه ما بحث مي‌شد؛ اما اين هم خيلي پررنگ نبود.
بچه‌ها اكثراً نظر خاصي نداشتند. اگر هم داشتند بيشتر از والدين خود ياد گرفته بودند نه از مدرسه‌ها. در آنجا در برنامه‌ريزي درسي مباحث سياسي گنجانده نمي‌شود. بيشتر مباحث سياسي مربوط به بيرون از مدرسه است؛ مثلاً در اينجا براي اوقات فراغت بچه‌ها كلاس‌هاي شنا يا كاراته و چيزهاي ديگر در نظر مي‌گيرند، اما در آنجا ممكن است يك حزب سياسي برنامه‌هايي براي اوقات فراغت بچه‌ها داشته باشد؛ مثلاً كلاس‌هاي ورزشي برگزار كند. اما حتي در همين كلاس‌هاي ورزشي هم چيزي درباره سياست يا تفكر فلسفي اين حزب گفته نمي‌شود. فقط ورزش يا اموري نظير ورزش را تدريس مي‌كنند، اما بچه‌ها مي‌دانند كه عضو اين حزب هستند يا حزب اين برنامه‌ها را برايشان ترتيب داده است كه اين موضوع در افكار بچه‌ها اثر دارد. نازي‌ها هم در زمان خود برنامه‌اي به نام «جوانان هيتلري» داشتند. يكي از معلمان من كه براي ما زبان آلماني تدريس مي‌كرد، مي‌گفت كه عضو اين گروه بوده است. او مي‌گفت: «در طول دو يا سه سالي كه عضو اين گروه بودم، هيچ بحث سياسي صورت نگرفت. ما فقط به آنجا مي‌رفتيم، لباس خاصي مي‌پوشيديم، ورزش مي‌كرديم و به جنگل و اردوهاي تفريحي مي‌رفتيم.» آنها نمي‌دانستند كه اين كارها به يك ديدگاه سياسي خاص مربوط است.

از اينكه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد سپاسگذاريم.