ساير نشريات

ماهنامه آموزشي، اطلاع رساني معارف

شماره 52، دي 1386

صفحات (-)

الگويـي در ارائه درس انديشه اسلامي(1)

گفتگوي ماه

پديدآورندگان

گفتگو با: دكتر ابوالفضل كياشمشكي (عضو هيأت علمي‌گروه معارف اسلامي دانشگاه اميركبير)

مصاحبه كنندگان: سيدغلامرضا‌موسوي‌‌غلامحسين‌گرامي


 لازم است در ابتدا از اينكه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد از شما تشكر كنيم. موضوع كلي بحث ما چگونگي طرح مطالب انديشه اسلامي 1 و 2 است. همانگونه كه مستحضريد شيوه‌هاي گوناگوني در ارائه سرفصل‌هاي اين درس وجود دارد. خواهش مي‌كنم بفرماييد چگونه بحث را آغاز مي‌كنيد و رويكرد كلي شما چيست؟

 بنده هم متقابلاً تشكر مي‌كنم و اميدوارم مجله معارف بتواند از طريق اين گفتگوها مدل‌هاي مختلف ارائه اين دروس را به استادان محترم منتقل كند. در مورد سئوالي كه فرموديد بايد عرض كنم به نظر بنده روش قبلي كه با طرح بحران‌هاي دنياي مدرن آغاز مي‌شود عملاً جواب نمي‌دهد؛ چون نگاه و ديد دانشجويان نسبت به دنياي مدرن مثبت است و اگر شما يك دفعه بگوييد دنياي مدرن پر از بحران است عملاً جواب نمي‌دهد و باعث مي‌شود كه ذهنيتي كه دانشجويان نسبت به ما (روحانيون) دارند تقويت بشود، كه اينها با دنياي جديد مشكل دارند و اين حالت را بحران و سياه‌نمايي مي‌بينند و لذا بنده اين سبك را اصلاً نمي‌پسندم، به همين دليل حس كردم اگر با آن نگاه شروع كنم دانشجو از من فاصله مي‌گيرد.

بنده در ارتباط با بحث غرب و نهايتاً فضايي كه تحت تأثير فرهنگ جديد غربي در دانشگاهها وجود دارد بيشتر رويكرد و استراتژيي‌ام اين است كه به دانشجو آگاهي بدهم و وضعيت را آنچنان كه هست با تمام لايه‌هاي مختلف آن توصيف كنم، به طوري كه دانشجو در ارزيابي نهايي به اين نتيجه برسد كه در آنجا بحران وجود دارد، نه اينكه نتيجه اول گفته شود و به لحاظ ذهنيتِ دانشجو و فقدانِ مقدمات بخواهد در مقابل آن موضع بگيرد؛ زيرا در ابتدا مقدماتي كه بايد او را به اين نتيجه برساند وجود ندارد. البته بنده نيز اصل مطلب را كه بالأخره دنياي جديد نتواسته‌ به نيازهاي اصيل بشري پاسخ دهد و مسيري را كه رفته منجر به ايجاد بحران‌هايي مثل بحران معنويت، عدالت، اخلاق و... شده است، قبول دارم و دانشجو را نيز به اين مطلب مي‌رسانم، ولي اين شكل طرح را نمي‌پسندم.

ما بايد يك سري مقدمات را بچينيم و در نهايت يك روشنگري داشته باشيم، يك مقداري از توصيف خود انسان، نيازهاي او را مي‌گويم و اينكه پرسيديد از كجا شروع مي‌كنيد؟ بنده الان چند سالي است كه مباحث را از خود انسان شروع مي‌كنم، بعد بحث زندگي، ويژگيهاي زندگي، مفهوم زندگي، تفاوت زندگي با زنده بودن و نهايتاً اينكه زندگي يك مقوله انساني است و بعد بحث از ويژگي‌هاي زندگي را باز مي‌كنم، ويژگي‌هاي اين زندگي انساني مثل: آگاهي، اختيار، هدفمندي و تلاش را مورد بحث قرار مي‌دهم بعد با اين مقدمات وارد اين مبحث مي‌شوم كه شكل زندگي بايد چطور باشد كه اين برمي‌گردد به نيازها و انتظاراتي كه ما از زندگي داريم، اهدافي كه داريم مثل: سعادت‌خواهي و...، وقتي به اين صورت وارد بحث مي‌شويم و با دانشجو ارتباط برقرار مي‌كنيم دانشجو كم كم متوجه مي‌شود كه شما در حال بازگويي وضعيت زندگي خودش هستيد و از جايي ديگر يا از كره‌اي ديگر حرف نمي‌زنيد كه هيچ سنخيتي با او ندارد. و اين در قالب يك گفتمان صميمي است و دانشجو خودش قدم به قدم به جلو حركت مي‌كند و چيزي را كه قرار است بنده در نهايت به دانشجو بگويم، خودش به اين نتيجه مي‌رسد.

اگر قرار است اين مطالب به صورت روشي گفته شود، به روش سقراط خيلي نزديك است. سقراط معمولاً با پرسش آموزش مي‌داد و شيوه‌اش به صورتي بود كه پرسش را مطرح مي‌كرد و دانشجو خودش به نتيجه مي‌رسيد نه اينكه اولِ بحث جواب آخر را بگويد و فرد چون هم مقدمات، و هم آمادگي پذيرش جواب را ندارد، لذا عكس العمل نشان مي‌دهد.

اگر مباحث از انسان، زندگي و معناي زندگي شروع شود البته اجمالي از اينها چون خود اينها محل خاص خود را دارند مثلاً در درس انسان در اسلام بايد بيشتر باز شود ولي در انديشه اسلامي‌(1) ما ناچاريم بحث را از اينجا شروع كنيم و نهايتاً زمينه‌هايي كه باعث شده است در گذشته به لحاظ توصيفي و تاريخي اين آدم به سراغ مقولاتي برود كه ما امروزه به اين مقولات، دين يا آموزه‌هاي ديني مي‌گوييم رفته است سراغ اينها مثل امر قدسي، تقديس، مناسك، مسئله جهان ديگر، مرگ، زندگي بعد از مرگ و مشكلاتي از اين دست كه ريشه در ويژگيهاي آدم دارد و اگر آدم مثل حيوانات بود هيچ وقت دچار اين مشكلات نمي‌شد. من بعضي وقتها در كلاس اين مباحث را مطرح مي‌كنم و مي‌گويم كه اين ويژگي انسان است كه به مرگ فكر مي‌كند. امروزه در دنيا بحث مي‌كنند كه حيوانات مرگ‌انديشي ندارند و به قول بعضي از فيلسوفان، حيوانات خيلي از ما راحت‌تر زندگي مي‌كنند و رنجي كه بشر در زندگي مي‌برد حيوانات نمي‌برند. و تحليل فلسفي اين مباحث را اگر احساس كنم كلاس كشش دارد مي‌گويم. حيوانات زمان آگاهي ندارند، يعني گذشته، حال و آينده ندارند و تنها در زمان حال زندگي مي‌كنند و در اينجا هستند. نه نسبت به محيط خارج از مكانشان دركي دارند و نه نسبت به زماني كه در آن نيستند درك دارند و در حال زندگي مي‌كنند و اين باعث مي‌شود كه آرزو نداشته باشند و مقايسه نمي‌كنند بين آرمانهايشان و آن چيزي كه دارند. چيزي كه دارند آرمانشان است و از اين جهت خيلي راحت زندگي مي‌كنند. مثلاً يك پرنده فقط در چند روز اول از قفس رنج مي‌كشد و اين هم تنها به خاطر اين است كه با آن محيط انس ندارد نه اينكه درك دارد كه بيرون آزاد هستم و اينجا اسير هستم، اين حس در حيوانات وجود ندارد و بعد از مدتي اگر در قفس باز شود ديگر بيرون نمي‌رود و در بيرون اذيت مي‌شود و دوست دارد در قفس بماند.

يك تحليلي را از انسان ارائه مي‌دهم كه اين تحليل‌ها در نهايت ما را به ريشه‌هاي وجودي خود مي‌رساند و اين ريشه‌ها در نهايت خودش منجر به پرسشهايي مانند مرگ‌انديشي، امر قدسي، جاودانگي و سعادت مي‌شود كه اين پرسش‌ها پاسخ مي‌خواهد و بعد سعي مي‌كنم وارد اين مبحث شوم كه مكاتب مختلف فكري سعي كرده‌اند به اين مباحث پاسخ دهند، سيستم فلسفي، عرفاني، كلامي، ديني و اديان مختلف همه تلاش دارند كه به اين پرسشها پاسخ دهند و مدعي هستند كه پاسخ همه اين پرسشها را دارند و جاذبه‌اي كه مكاتب براي خودشان دارند اين است كه مدعي‌اند به همه اين پرسش‌ها پاسخ مي‌دهند، مثلاً ماركسيست ادعا مي‌كند كه همه اين مشكلات را پاسخ مي‌دهد و آنها را رفع مي‌كند و انسان را به همان هدف آرماني مي‌رساند يا نيچه يا فرويد نيز براي خودش راه حلي ارائه مي‌كند و تماما ً سعي در ارائه راه حل دارند.

اينها كليات استراتژي بنده هستند و اينكه اينها چطور آئين‌نامه بشوند و بعد تبديل به برنامه و طرح درس بشود، خود اينها يك مكانيزم ديگري دارند. اينها نگاه‌هاي پس‌زمينه‌اي خودم هستند و يك طرح كلي مي‌باشد مثلاً شما مي‌گوييد كه بنده از قم به تهران از طريق اتوبان مي‌روم و شما انتها و ابتدا را مشخص مي‌كنيد. ولي اينكه در اتوبان با چه سرعتي، حركت مي‌كنيد در كجا توقف مي‌كنيد يا توقف نمي‌كنيد اينها بعداً مشخص مي‌شود. اگر بخواهيم نكته، نكته بكنيم نكات خوبي به دست خواهد آمد، يكي اينكه ما برتري نگاه ديني را به نگاه غير ديني خيلي علني نمي‌گوييم و نبايد هم علني بگوييم. ما بايد سئوالات و مشكلات ديدگاههاي غير ديني را به گونه‌اي مطرح كنيم كه دانشجو به صورت غير مستقيم به اين نتيجه برسد كه اين ديدگاه اشكال دارد و خودش به اين نتيجه برسد كه اوضاع بحراني است و نه اينكه ما هميشه تلقين كنيم كه اوضاع بحراني است و دانشجو خود مدعي شود كه اصلاً بحراني نمي‌بيند. مثلاً وقتي شما مشكل مرگ را مطرح و تحليل مي‌كنيد، يا مسائل ساده مثل رنج كشيدن و گريه كردن را مطرح مي‌كنيد و روشن مي‌كنيد كه موجودات ديگر گريه نمي‌كنند و اين برمي‌گردد به اينكه ما حس مي‌كنيم نيازهاي خيلي اساسي‌مان برآورده نمي‌شود و اينها را بنده سعي مي‌كنم باز كنم. به عبارت ديگر راه را به صورت معكوس طي مي‌كنم وگرنه بنده خودم مي‌دانم خدا، معاد، راهنمايي و وحي جزء نيازهاي اساسي است كه بايد ثابت شود، ولي به صورت علني نمي‌گويم و ابتدا نيازسنجي مي‌كنم و در نهايت به اين مقولات مي‌رسم. در بحث سعادت و جاودانگي از بحثهاي كاستي بشر و نياز به تكيه‌گاه و اينكه موجود وابسته و دل سپرده است، شروع مي‌كنم و به دانشجو هم مي‌گويم كه شما آدمي‌ را پيدا نمي‌كنيد كه به هيچ چيزي دلبستگي نداشته باشد. در قرآن اگر به دنبال واژه «اله» بگرديد، متوجه مي‌شويد كه هيچ چيزي بدون اله نيست و قرآن هم نيامده است كه بگويد لطفا اله داشته باشيد و پيامبران به مردم نمي‌گفتند كه اله نداريد و بايد اله داشته باشيد. اصل گرايش به الوهيت و تأليه يك اصل پايه است و دعوا سر اين است كه اين اله كه شما به دنبال آن بوديد، اله اصلي نيست. بعد در نهايت بحث‌هاي ديگري مطرح مي‌شود. مثل اينكه آن اله بايد به گونه‌اي باشد كه نيازهاي اساسي انسان را پاسخگو باشد.

در بحث معناي زندگي كه داراي مباحث خوبي نيز هست، و متفكرين جديد مباحث خوبي را مطرح مي‌كنند و ما هم داريم ولي تحت اين عنوان نيست، خيلي از متفكران مي‌گويند كه اگر در وراي اين زندگي يك دنياي ماورائي وجود نداشته باشد اين دنيا معنايي ندارد. در يكي از كلاسهايم بحث به اينجا كشيده شد كه يكي از دانشجوها گفت كه دوست بنده كه خيلي آدم مستعد و خوبي است، اخيراً به فكر خودكشي افتاده و در مرزهايي است كه خودكشي كند و ساير دانشجوها هم مطرح كردند كه خودكشي گزينه مناسبي است؛ چون حساب مي‌كنيم كه بعداً قرار است چه اتفاقي بيافتد، مثلاً يك ليسانس گرفتم بعدش چي، يا شغلي پيدا كردم بعدش چي و امثال اينها و اين مشكل خيلي مهمي است و براي خودش هم قانع كننده است و اينكه من چطوري بايد اين مشكل را برطرف كنم.

بنده گفتم كه اين سئوال خيلي سئوال خوبي است كه ما به خودكشي فكر مي‌كنيم، ولي حيوانات به خودكشي فكر نمي‌كنند و رفتارهايي كه بعضي از حيوانات انجام مي‌دهند در زيست‌شناسي، مثلاً نهنگ‌ها، كه خودكشي جلوه مي‌كند، اصلا خودكشي نيست بلكه يك رفتار غريزي است كه منجر به اين عمل مي‌شود و نه آگاهانه. بعد گفتم كه اگر به اين مشكل توجه كنيم خواهيم ديد كه اين آدم مال اين عالم نيست و مشكلي كه دارد اين است كه مي‌بيند كه چيزهايي كه در اطرافش هستند به زندگي‌اش معنا نمي‌دهد و انگار ظرفيت او خيلي بيشتر از چيزي است كه در اختيارش هست و مثلاً مي‌گويد كه اگر مهندس بشوم چه مي‌شود و اين يعني اينكه مهندسي برايش كم است.

گفتم ايشان اصل مسئله را واقعاً خوب فهميده است و ما در آموزه‌هاي ديني داريم كه اگر خدا، معاد و زندگي بعد از مرگ نباشد زندگي پوچ مي‌شود و خداوند در قرآن مقابل معاد مبحث لهو و لعب را دارد؛ يعني انگار يك بازي بي‌هدف و بي‌خودي است و مي‌گويد اين نيست. گفتم پرسش، پرسش خوبي است و اين حس خوبي است ولي بايد ديد كه آيا جواب واقعاً اين است كه من بايد خودكشي كنم يا واقعاً مشكل پاسخ دارد، دين يا اديان متافيزيكي مثل آموزه‌هاي ارسطو و افلاطون نهايتاً مي‌خواهند به همين سئوالات جواب بدهند. شيخ اشراق يك كتاب دارد به اسم «‌الغربۀ الغربيه» كه مي‌گويد انسان در اين مكان غريبه است و در وطن خودش نيست و اين منشأ اسلامي ‌دارد. بعد در مقايسه با نگاه غير ديني چقدر مي‌توان به اين سئوالات پاسخ داد. و در سيستم‌هاي غير ديني كه رايج‌ترين آنها بحث لذت‌گرايي نوين غربي است اينكه در زندگي خوش باشيد و خوش بگذرانيد، مي‌گويند واقعاً اين جواب مي‌دهد! خيلي بخواهد جواب‌گوي سئوالات باشد تا دم مرگ را جواب مي‌دهد و موقع مرگ مشكل پيدا مي‌كند به همين دليل حتي انديشه مرگ، چنين انساني را مي‌آزارد و مسئله را حل نمي‌كنند بلكه اين ديدگاه‌ها ما را در غفلت مي‌اندازند كه به اين مسئله فكر نكنيم و ديگر انسان را از آدميت مي‌اندازند كه ديگر به آينده فكر نكند و مثل حيوان در زمان حال زندگي كند كه راحت‌تر است و اين جوري كه تحليل مي‌شود دانشجو در آخر كار با ما همراه مي‌شود.

لذا مي‌توان بحث را از انسان، تحليل نيازهاي انسان، شواهد تاريخي و فلسفي آغاز كرد؛ بعد؛ با مقايسه‌اي بين مكاتب مختلف و آموزه‌هاي ديني در مقابل آموزه‌هاي غيرديني و فرق اصلي آنها به اين نتيجه رسيد كه معمولاً اديان ماوراي جهان طبيعت، جهان ديگري را ترسيم مي‌كنند يا حقايق ديگري را ترسيم مي‌كنند، ولي در سيستم‌هاي غيرديني، شما اين را نمي‌بينيد و بعد مقايسه توانايي‌هاي اينها در پاسخ به مسائل را روشن مي‌كنيم. سعي مي‌كنم به دانشجويان بگويم كه آنچه در تعاليم ديني آمده است مي‌تواند به اين سئوالات پاسخ بدهد و تعاليم غير ديني نمي‌تواند پاسخگو باشد. در مرحله بعد در مقايسه تعاليم ديني با يكديگر سعي مي‌كنم نشان ‌دهم اسلام كامل‌ترين جوابها را دارد؛ مثلاً در مورد خداوند ما تصوري كه داريم با كامل‌ترين همراه مي‌باشد و همه مي‌خواهند خدايشان كامل‌ترين باشد، چون قرار است خداوند يك كارهايي را انجام دهد، و مشكلاتي را كه من دارم حل كند و آنجايي كه من كم مي‌آورم، او كمك من باشد، پس بايد خدايي باشد كه وقتي در جلوي من سدي باشد او سد را بشكند. پس نبايد خدايي باشد كه مثلاً محدوديت قدرت داشته باشد يا محدوديت علم و يا وقتي كه من مي‌خواهم نباشد و بعد به اينجا مي‌رسم كه اين خدا نبايد دو تا باشد و در اينجا توحيد را مطرح مي‌كنم و اينكه اسلام يا قرآن شعارش الله اكبر است و دعواي پيامبر با مسيحيت اين بود كه خداوند مسيحيت اكبر نيست، بلكه يك خداوند تثليثي است كه اولاً قواي او در سه شعبه تقسيم شده است و هركدام از آنها يك چيزي دارد كه ديگري ندارد و يا خصلت‌هاي انساني دارند و يا در ساير اديان، خداوند بت مي‌باشد كه داراي محدوديت زماني و مكاني است. اين خدا نبايد اينها را داشته باشد. و وارد اين بحث و امثال اينها مي‌شوم. در بحثهاي سنتي نيز خيلي از شيوه‌هاي فلسفي محض استفاده نمي‌كنم؛ زيرا به خوبي جواب نمي‌دهد، در اين مباحث زمينه‌هاي عرفاني بهتر جواب مي‌دهد. چون زمينه‌هاي عرفاني به خصلت ارتباط خداوند با انسان بر مي‌گردد. و علت اينكه عرفان جاذبه و توفيق دارد اين است كه ذات عرفان از انسان شروع مي‌كند و رابطه انسان با خدا را بيشتر مطرح مي‌كند. به نظرم بحث‌هايي كه اگزيستانسياليست‌ها دارند نيز خيلي كمك خواهد كرد و غربي‌ها به اينجا رسيده‌اند و الهيات جديد غرب بيشتر داراي عقبه اگزيستانسياليستي است. و البته ما با آنها فرق‌هايي داريم و الهيات عرفاني ما هم تقريباً در همين قالب مي‌باشد. به نظرم ما نيز اگر در اين فضا بحث كنيم بيشتر بازدهي داشته باشد.

 پس خداوندي مطرح مي‌شود كه مشكلات ما را حل مي‌كند. آيا اين باعث نمي‌شود ايمان دانشجو به خدا صرفاً به خاطر منافع آن باشد؟

 در قدم اول، خير اشكال ندارد همه ما به اميد پنهاني ايمان و باور داريم و فكر مي‌كنيم كه مثلاً يك موجود خاصي اين توانايي را دارد و اين متد منطقي است و خود قرآن هم در انتقاد به بت‌پرستي مي‌فرمايد: شما چيزهايي را مي‌پرستيد كه نفع و ضرري براي شما ندارند. پس قرآن نيز با همين منطق جلو مي‌رود و اگر اينها نفع و ضرري داشتند شما به يك وجهي به اينها تمسك مي‌كرديد و شما داريد يك چيزي مي‌پرستيد كه نفع و ضررش در دست خداست. من مثلاً آب را پرستش كنم به دليل اينكه به لحاظ فيزيكي و شيميايي وابسته به آب هستم در حاليكه در آموزه‌هاي ديني ما خاصيت، موجوديت و نعمت آب وصل به خداوند است و بدون خداوند هيچ چيز نيست. و ما وقتي با اين استدلال جلو مي‌رويم، دانشجو قانع مي‌شود و متوجه مي‌شود و نهايتاً اصل الوهيت را قبول مي‌كند و تنها زبان ما مقداري فرق مي‌كند؛ مثلاً آقاي مطهري كه معتقد به فطري بودن خدا هستند يا امام كه مي‌گويند فطري است همين را مي‌گويند. ولي ما بعداً آمديم خود فطرت را يك برهان كرديم و از بيرون به دانشجو القا كرديم كه باعث شد دانشجو موضع بگيرد و احساس ‌كند كه شما مي‌خواهيد يك چيزي را اثبات كنيد كه بعد آن را روي گرده دانشجو قرار دهيد و به همين دليل موضع مي‌گيرد. نوع تبليغ ديني ما نيز به اين صورت است كه قرار است اين خداوند يك طلبكار جديد باشد و مطالبات خودش را از من بگيرد. ولي قرآن واقعاً به اين صورت آموزش نمي‌دهد و اصلاً نمي‌خواهد، چيزي را به ما تحميل كند. مثلاً مي‌گويد كه نور است، «الله نور السموات و الارض» يعني شما در مسيري هستيد و زندگي مي‌كنيد و پيش مي‌رويد و پيش روي شما راههاي مختلفي وجود دارد كه برخي داراي دامها و سياهي‌هايي است و مسير ناپيداست و قرآن مثل نورافكني است كه راه را نشان مي‌دهد و مشكل من را حل مي‌كند و راهي را باز مي‌كند و چيزي كه من به دنبال آن هستم را نشان مي‌دهد. حتي نيازهاي جزيي مثل سيراب شدن، شفاي بيماري‌ها و مانند آن را قرآن مي‌فرمايد خداوند آنها را برطرف مي‌كند. در سوره شعرا در جايي كه مجادله حضرت ابراهيم با قومش را بيان مي‌فرمايد. حضرت ابراهيم پس از اعتراض به اينكه شما چيزهايي را مي‌پرستيد كه نفع و ضرري براي شما ندارند خداي خود را چنين معرفي مي‌كند: «الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ* وَالَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَيَسْقِينِ * وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ» بنابراين قرآن نيز با اين منطق منافاتي ندارد. به نظرم بايد بحث فطرت را با اين نگاه مطرح كنيم، ابتدا بحث خداشناسي و حتي بحث‌هاي ديگر مثل معاد را، از انسان شروع كنيم و بعد بحث فطريات را به اين شكل بيان كنيم و اينكه نهايتاً آموزه‌هاي ديني قرار است به نيازهاي فطري ما پاسخ دهند و بعد تأييد عقلي بياوريم. ما در بحث تأييد عقلي به اين شكل مطرح مي‌كنيم كه همه اينها با عقل هم تأييد ‌شود؛ يعني نيازي نيست كه من ابتدا خدا را با عقل اثبات كنم بلكه بحث با فطريات آغاز مي‌شود بعدا ً عقل نيز به من مي‌گويد كه اين بينش يا گرايشي كه تو به لحاظ فطري داري به لحاظ عقلي قابل قبول است و اگر هم اشكالاتي وجود دارد، عقل مي‌تواند به نوعي جواب دهد. لذا سيستم عقلي ملاصدرا و بوعلي در جاي خودشان محفوظ هستند و اخيراً يك مقاله در اينترنت مربوط به آلستون ديدم كه خيلي جالب بود، چون آلستون به عنوان طرفدار تجربه ديني مطرح مي‌شود، يعني كسي كه قرار است باور به خدا را از راه تجربه ديني محكم كند. و اين نوع نگرش با نگرش الهيات طبيعي و عقلي رو در رو هستند و الهيات عقلي را نمي‌پذيرند، ولي در آن مقاله آلستون مي‌گفت: الهيات طبيعي را قبول دارم و فقط در بُرد استدلال‌هاي آن مشكل دارم و ديگر اينكه شروع خداشناسي با استدلال نيست، بلكه تجربه است و شروع حس دروني ماست و هم براي فطرت و هم عقل كاركرد قائل است. فطرت يك كاركرد و عقل كاركرد ديگري دارد و قرار نيست مثل يك برهان رياضي باشد. در برهان رياضي مسئله‌اي مطرح مي‌شود و بعد برهان ارائه مي‌شود و كاملاً يك چيزي كه بيرون از وجود ماست بايد پذيرفت. در بحث آموزه‌هاي ديني، ساختار چنين نيست و ما يك درون‌مايه‌هايي داريم كه ما را سوق مي‌دهد به يك سمت‌هايي و قرار است عقل و استدلال اين را جهت و سروسامان بدهند و از انحراف جلوگيري كنند. استدلال نيز جاي خود را دارد.

 بالأخره به مسئله اثبات وجود خدا مي‌پردازيد يا خير؟

 به اثبات وجود خدا به شكل جدي و آن گونه كه خيلي خشك و عقلي باشد نمي‌پردازم متأسفانه در كتابهاي درسيِ ما وقتي سراغ برهانهاي اثبات وجود خدا مي‌رويم برهان امكان وجوب هم به شكل «سينايي» آن مطرح مي‌شود. در صورتي كه وقتي در برهان ملاصدرا وارد مي‌شويم برهان صديقين مي‌شود و بحث موجود وابسته و مستقل است البته ملاصدرا فلسفي هم بحث مي‌كند به اين صورت مي‌گويد كه دو قسم موجود داريم: يكي مستقل و يكي وابسته و از وابستگي شروع مي‌كند كه وابستگي وجودي هم هست، ولي چقدر فضا باز مي‌شود به وابستگي‌هاي وجودي خود انسان كه ارتباط انسان با خدا از همين وابستگي شروع مي‌شود. ولي در بيان سينايي محور بحث ممكن‌الوجود بودن است كه يك فعاليت ذهني نياز دارد كه خيلي براي دانشجو سخت مي‌باشد و به زحمت اين مفاهيم را مي‌فهمد، ولي وابستگي را خوب مي‌فهمد. علامه طباطبايي هم همان برهان صديقين را اولين مسئله در اصول فلسفه مي‌داند و مي‌فرمايد: اگر بپذيريد يك واقعيت انكارناپذير وجود دارد آن خداست و همين واجب الوجود است. در تبيين وابستگي موجودات به خداوند مي‌توان گفت مثلاً اين كتاب وجود دارد و وجود آن وابسته به خداست نه من به همين دليل من نمي‌توانم اين كتاب را نابود كنم ممكن است آن را خمير كنم يا بسوزانم، ولي در هر صورت فقط شكل آن را تغيير داده‌ام. من نه مي‌توانم چيزي به اين جهان اضافه كنم و نه از آن كم كنم و اينها چون رشته‌هاي مهندسي هستند و فيزيك خوانده‌اند بحث قانون بقاي ماده و انرژي را مي‌دانند و آنها نيز يك چنين بحثي در فيزيك دارند كه مقدار كل انرژي كم و زياد نمي‌شود و فقط از حالتي به حالت ديگر تغيير پيدا مي‌كند و بحث علامه در واقعيت همين است و در بحث واقعيت و اصالت وجود فيلسوفان مي‌گويند كل واقعيت مقدار ثابت دارد و كم و زياد نمي‌شود و شكل آن عوض مي‌شود و الان صندلي است و فردا يك چيز ديگري است و من و شما نيز ما هستيم و فردا تغيير مي‌كنيم و اين بودن ما بستگي به شرايط دارد پس ما يك موجود كاملاً وابسته هستيم و به يك موجود مستقل و غير وابسته تكيه داريم. اين قابل مقايسه است با بحثي كه پلانتينگا دارد البته نه به آن شكل ولي جاي چفت شدن بحث وجود دارد. وي مي‌گويد باور به خدا در عرف متدينين يك باور پايه است. البته ما از آن شديدتر مي‌گوييم و ايشان فقط متدينين را مي‌گويد، در حالي كه ما مي‌گوييم اعتقاد به خدا در انسان يك باور پايه است. اين را نيز بگويم كه توسعه مفاهيم و اطلاعات خيلي به بهتر بودن درس كمك مي‌كند. لذا به نظرم مي‌آيد كه يا بايد متن درسي غنا داشته باشد و يا استاد و گستره اطلاعاتي شما و اينكه مباحث صرفاً از نظر كلام خودمان مطرح نشود و گستره هر چه بيشتر باشد بهتر است و گاهي مشكل استاد همين است كه اطلاعات وسيعي ندارد. لازم است گاهي مباحث خداشناسي به مباحث كلام جديد و الهيات اگزيستانسياليستي پيوند بخورد و از آنها نيز استفاده شود، حال با اسم و يا بدون اسم و دانشجو برايش جذاب است و بيان سنتي قبل در تعاليم ديني دوران متوسطه و پيش از آن خوانده شده است و عمدتاً در كتابهاي مدرسه هست. و الان بايد گستره اطلاعات زياد شود. و سيستم‌هاي الهيات ديگر به ما كمك خواهد كرد خصوصاً الهيات جديد، بويژه اگزيستانسياليست به ما كمك خواهد كرد آنها در چند قرن اخير با بحرانهايي روبه رو شده‌اند كه ما ابتداي اين بحرانها هستيم و رسانه و ارتباط و امثال اينها باعث مي‌شود ما يك تجربه‌اي را روبروي خود ببينيم كه غربي‌ها صد سال، دويست سال پيش با آن روبرو بوده‌اند و دانشجوي ما در آن حال و هوايي قرار دارد كه آنها يك قرن يا دو قرن پيش بوده‌اند. لذا الهي‌دانهاي آنها با اين مشكلات روبرو بوده‌اند و راه حل‌هايي ارائه كرده‌اند كه بخش‌هايي از آنها به درد ما مي‌خورد و ما با محك قرآن و فلسفه خود مي‌سنجيم و هركدام سازگار بود استفاده مي‌كنيم و لذا گستره اطلاعات و بحث‌هاي تطبيقي و مقايسه‌اي خيلي به ما كمك مي‌كند.

ادامه دارد...



نظرات خوانندگان

Designed by PARSA Co.